تابلوی هزار طرح و رنگ بهار در راه است .بهار می آیدو انگار دوباره جوان می شویم . گالری گل های مجلل خوشبو در راه است .هوایی معتدل و بارانی و .....بوی یاسهایی که برایم همیشه خاطره انگیز و لذت بخش است .
این بار داستان نمینویسم میخواهم قدری از خودم بنویسم . از کودکی هایی که برایم عید رنگ و بوی زیباتری داشت . از روزهای زیبای بهاری که همیشه با دستانی پر از گلهای اقاقیا به مدرسه می رفتیم و معلممان آن قدر به وجد می آمد که گویی بهترین هدیه را از دستان کوچک ما گرفته است .
از روزهای پر از شور نوجوانی .. از ترنم خواهرم که حالا سالهاست از او دورم .روزهایمان را با هم قسمت می کردیم و افسوس که اگر میدانستیم روزگار جدایی را در اقبالمان قرار داده حتی از ثانیه ای برای با هم بودن دریغ نمی کردیم .سالهاست که در حسرت درآغوش گرفتنش روزها را میگذرانم ....
از روزهای پر از آرزوی آغاز جوانیم که گمان میکردم می توانم حتی کوهها را جا به جا کنم و خیره به دروردست ها قدم بر میداشتم .
صندوقچه خاطراتم کتابی است به وسعت تمام سالهایی که برایم گذشته و بی شک حسرت خوردن در این روزهای زیبا آرامم نخواهد کرد
احساس گم گشته ای را دارم که فقط بی هدف به دور خودم میگردم و اسیر روزمرگیهای پر تکرار زندگی شده ام .اما خوب میدانم که امروز هم گذشته ای است برای فردا ...
حالا باید به دخترکم بهاری شدن را بیاموزم و گذشت را .. ...گذشتن چه از وسایل قدیمی اش و چه از غبارهای دلش .. اگرچه دل کوچک او هنوز گرفتار کینه ها و سیاهی ها نشده ...
حالا باید در مقابل سوالهای بی شمار پسرکم از عید و بهار صبور باشم و برایشان روزهای خوشی بسازم تا طعم شیرینی از کودکیهایشان در خاطره شان نقش ببندد .
باید تمام سعی ام را بکنم تا در بهاری که می آید و پس از آن تابستان و پاییزو زمستان ، دیگر افسوس این را نخورم که ای کاش.....
بهار می آیدو امید به آن دارم که شاید امسال ،سالی کامل تر برای من ، تو و ما باشد ...................
صدای همهمه و فریاد لحظه ای آرام نمی گیردو صدای سوت ها و تشویق ها و گاه خشمها و عصبانیت ها همواره در اوج است .
در بین تمامی این شلوغی ها ،مرتضی ساکت و بی صدا نشسته و به رو به رو زل زده است .گویی حتی برای پلک زدن هم عجله ای ندارد .به بازیکنان می نگرد و نگاهایی خیره اش را بیشتر برروی محمد تنها پسرش متمرکز میکندکه با تمام قدرتش بازی میکند و خوب میداند که پدر تا چه حد به او امید بسته است.گرچه پدر با تمام علاقه اش به فوتبال هرگز اورا مجبور نکرده بود و محمد خود راهش را انتخاب کرده بود .
با صدای سوت داور،نیمی از ورزشگاه بلند میشود و فریادی از شادی سر میدهد نیمه اول بازی به پایان رسیده است و حالا مرتضی فرصتی دارد تا نگاه از بازی برگیرد .
پسر جوانی کمی دورتر با صورتی نقاشی شده و پرچمی در دست،بالا و پایین می پردو مرتضی با دیدن او اهسته می خندد . دوباره به زمین بازی نگاه میکند. بازیکنان و مربیان یکی یکی به رختکن میروند.
خیلی دلش می خواست الان توی زمین بود ،و یا کنار زمین ،مثل خیلی از دوستان و مربیان سابقش که حالا مربیانی به نام بودند .
در ان روزهای دور مرتضی هم به نام بود و سرشناس و بیش از همه محبوب بود .با پاهایی قدرتمند و مهارتی بالا .هرگاه پا به زمین بازی می گذاشت فریاد شوق و تشویق تماشاچیان ورزشگاه را می لرزاند ، و تا پایان بازی همه یکصدا نام او را می خواندند.
اما حالا تنها و غریب در میان جمعی نشسته است که دیگر هیچ خاطره ای از او ندارند .
چه قدر دلش میخواست برای یک بار دیگر هم شده پادر زمین بازی بگذارد و خاک پرارزش انجا را لمس کند .مرتضی بی اختیار دستی بر جای خالی پاهایش می کشد. اما مگرنه اینکه او پاهایش را در سرزمینی بس مقدس تر جا گذاشته بود.
آن زمان که برهمه ی داشته ها و ارزو هایش چشم پوشید و به جنگ رفت فکر همه ی این روزها را کرده بود. به خودش نهیب زد که این لحظات دلتگی گذراست .او به آنچه انجام داده بود هنوز هم اعتقاد داشت .
سوت شروع بازی فرصت فکرکردن دوباره را از او میگیردو با چشمانی پراز امید و قلبی متلاطم به بازی خیره می شود .
سه ربع بعدی در اضطرابی مفرط می گذرد و سوت پایان ...مرتضی نمی داند چه طور شادیش را از این برد نشان دهد.تنها دستهایش را به هم میکوبد و صدای فریاد آرامش در میان فریادهای پرصدای دیگران گم می شود .
دیری نمی گذرد که پسر با سختی و در میان شلوغی جمعیت مشتاق خودش را به پدر می رساند .به چشمهای خیس از اشک او نگاه می کند. بی درنگ خم می شود و بر زانوان پدر بوسه ای از عشق میزند .دستهای لرزان مرتضی دور گردن پسرش حلقه میشودو صدای هق هق گریه شان برای لحظاتی هم که شده اطرافیان را به سکوت می خواند .
مرتضی تمام آرزوهای گم شده و دلتنگی هایش رافراموش می کندو باهمه ی آنچه در توان دارد پسر جوانش را در آغوش می فشارد .......................
زن روی تراس می ایستد و هوای سرد زمستانی را با تمام وجود نفس می کشد .هوا سرد و ابری است و پرندگان گرسنه و سرمازده برای یافتن دانه ای هر چند کم از سویی به سویی دیگر پرواز می کنند و آخرین برگهای زرد و نارنجی به جامانده از پاییز با اندک نسیمی برزمین سرد آرام میگیرند .
زن می خواهد افکارش را جمع کند ،اما گویی هیچ کنترلی بر مغزش ندارد و فکرهای گوناگون بی هیچ اجازه ای در سرش می دوند .
اگر چه در دنیای امروز بهانه ی تنها ماندن خاطرات کودکی بسیار است .دلتنگی برای یک لبخند از ته قلب و یا آرامشی از جنس شبهای زمستانی با داستانهای خیالی و رنگارنگ . اما دنیای این روزهای او پرواز در آسمان نوجوانی است .نجوای عاشقانه در پستوی خوابهای رنگی،این حس نشستن در کنار خاطرات خوش دیروز است.
چشمهایش را می بندد و به سالها پیش باز میگردد ،سالهای دوری که هروقت به آن می اندیشد انگار همین دیروز بود .باز میگردد به تراسی دیگر ،در خانه ی قدیمی پدری ،زمانی که نوجوانی 15 ساله بود ،پراز شور جوانی و مملو از آرزوهای بزرگ.
درست زمانی که کودکی ها را به باد سپرد و و وارد دنیای پراز هیجان نوجوانی شد .پسر جوان همسایه شان .. وچیزی که در دلش جوانه میزد .پاک بود و ساده و فقط خدا میداند که چقدر با عشقهای جوانهای امروزی فاصله داشت .ارام ارام در قلبش رخنه کرد و او را با خود همراه کرد .
ولی وقتی به خودش امد که باید کاری می کرد و تدبیری .. روزها فکر کرد ،تصمیم سختی بود باید دلی را می شکست اما مجبور بود .این تنها راه ممکن بود . تفاوت مذهب هیچ راه حلی غیر از این نداشت .
پس سنگ شد سخت شد و جوان را با تمام سادگیش از خود راند خود خواسته خواست تا از او ببرد و چاره ای جز این نبود .و این به نفع هردوشان بود .
و اینگونه گذشت ، سالها گذشت و در این سالها هروقت به یادش می افتاد حس بدی نسبت به خودش پیدا می کرد و گمان می کرد چیزی جز خاطره ای تلخ و آزار دهنده در یاد او نگذاشته است .
آرزو میکرد تا روزی دری باز شود و پشت ان در او را ببیند و بخواهد تا ان روزها را درک کند و دلش را با او صاف. و بالاخره این در باز شد .دری نه در دنیای واقعی ،در یک دنیای مجازی ...
و حالا اگر چه دوست دارد فریاد بزند اما مثل همیشه ملاحظه میکند .. ملاحظه ی همه چیز را.. پس اهسته نجوا میکند .. مرا ببخش .....
ٰباران برروی آخرین برگهای در حال سقوط به ارامی پیانو می نواخت و درخت ها با چشمانی نیمه باز در گیجی مبهمی فرو می رفتند.کلاغ ها با قیافه ای عبوس و پف کرده در همهمه ای آشنا خبر از فرمانروایی پاییز می دادند .
ابرهای سیاه اسمان آن کوچه پیر و از یاد رفته را تاریکتر کرده بود .خانه ها قد کشیده و مثل آدمها لباس نو پوشیده بودند؛که .. او آمد ...
پیر .. خسته .. از خود رمیده ..و .. تنها ....
با دستهای خالی تر از روزی که همچون سواری تیزرو در مه برای همیشه از آن خانه رفته بود . به دنبال آرزوهای دور و درازی که به گمانش در آن خانه ی قدیمی و پر از فقر هرگز به انها نمیرسید .
او رفته بود در حالی که دست های زمخت و زبر زنی شکسته رو ، حتی آخرین گرمای خود راهم به دست های او می سپرد .
دز زندان بود که مادرش مرد.. تاابد ..و از آن پس دیگر به خانه اش فکر نکرد .آن روز هم باران آهنگی جاودانه می نواخت ..
برگ ها جلوی پاهای بی رمقش با تمسخری نیشدار به بازگشت او،روی خاک نمدار پنجه می کشیدند ،می رقصیدند و در هوا چرخ می زدند .
از باریکه باز در چوبی کهنه ،اندام نحیف و کشیده اش را به فضای داخل خانه کشید .تعجب نکرد ..نه از حوض خالی از ماهی های بازیگوش، نه از دیوارهای فرو ریخته ،نه از جای خالی پنجره های چوبی،نه از پوسدن تنه ی چنار گوشه ی حیاط .. نه از هیچ چیز دیگر...
غیر از بوی کهنه ی بغضی که هنوز بعذ از سالها در ذرات هوای آن چهار دیواری جاری بود .
برای لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید .دنبال صدایی می گشت که شاید در تار و پود این سکوت حزن انگیز گیر کرده باشد.اما هیچ صدایی نبود ..تنها بابان با شدت بیشتری می نواخت و آب ار روی ریش سفیدش به ارامی می چکید ...
کنار حوض روی زمین خیس بی هیچ حس چندش آوری نشست .به آسمان خیره شد . به دورترین نقطه ای که میتوانست زل زد .قطره های باران انگار همه از یک جا منشا می گرفتند .سوزشی در سینه اش ارام آرام شروع به کوبیدن کرد .
همانطور به پشت دراز کشید و همچنان به قطرات بارن زل زد .و بی اختیار خاطرات گذشته اش را در ذهن ورق زد .کودکی پراز فقر .. نوجوانی مملو از تنهایی .. خواهر بیماری که همیشه رنگ پریده بود . پدری که همیشه در زیرزمین و در هاله ای از دود او را می دید .و مادرش .. با بوی کهنه ی یک چادر ..
و دوران جوانیش که با سودای ثروت در راهی رفت که برایش سالها زندان به ارمغان اورد ،ارمغانی بس جانکاه ..
یکباره چشمانش را باز کرد، بغضش پاره شد و گریست .خود را در اغوش مادرش می دید با همان چادر و همان دستهای زبرش ..و حس کرد اوج میگیرد سبک و سبک تر میشود و به ارامی بالا میرود .ته مانده هوای ریه هایش را بیرون داد و نالید .. مادر ..
لحظاتی بعد باران پیکر مردی را غسل می داد که آرزوهایش را هم با خودش برده بود .. ولی تا ابد با مادر بود ... تا ابد ........
همهی وجودش کرخت و بی حس شده ، تلاش می کندچشمهایش را باز کند اما انگار پلک هایش به هم دوخته شده .باد خنک کولر هم نمی تواند حتی ذره ای از گر گرفتگی درونش را کم کند.
هنوز زنده است و نفس می کشد و این دردآورترین اتفاق برای او ست .بعد از هربار تزریق آرزو میکند که ای کاش دیگر هرگز چشمش به این دنیا باز نشود .جرات خودکشی ندارد اما دائم ارزوی مرگ میکند .
در همان حال گذشته مانند فیلمی بادور تند مقابلش نمایان میشود .دختر کوچکی بود در خانهای شلوغ و پر جمعیت ..خانه ای اجاره ای با دو اتاق کاهگلی در یک حیاط مخروبه .پدرش را دوست داشت و در عالم بچگی هر گاه چشمش به دستهای پینه بسته و چهره ی درماندهاش می افتادگریه اش می گرفت .پدری که با وجود تمامی تلاشش روی نگاه کردن به هیچ کدام از بچه هایش را نداشت .
دلش برای مادرش هم میسوخت .از صبح تا شب در خانه های مردم کارمی کرد برای اندک دستمزدی .مادری که روز به روز از درون آب می شد و چین و چروک های اطراف چشمهایش عمیق و عمیقتر .
با تمام کودکی اش می دانست که حاصل زحمت و مشقت پدر و مادرش را برادرش محسن بی رحمانه از چنگشان در می اورد ،تا خرج موادش کند .
فکر فرار و رهایی از این وضع از همان زمان در ذهنش ریشه دواند .از همان روزهای سخت که حس تلخ تفاوت را میان خودش و همسالانش میدید ،از همان روزها که به خاطر کیف و کفش کهنه اش مسخره ی دیگران میشد .اززمانی که فاصله ها بیشتر و بیشترآزارش می داد.
آشنا شدن با مجید جوانی زیبا و پولدار که با ماشین بی ام و آلبالویی رنگش اولین بار اورا برای رساندن به مقصدش سوار کرد انچه بود که مدتها در انتظارش بود .بادیدنش ضربان قلبش تندتر میشد و زمزمه های عاشقانه اش گوشش را نوازش می داد. مجید می دانست که در زندگی چه حسرت هایی کشیده است و همیشه برایش از آینده ای روشن میگفت .
وسرانجام روزی رسید که همراهی با مجیدرا به چهره ی خرد شده ی مادرش و دستهای پینه بسته پدرش ترجیح دادو چشمهایش را به روی همه چیز بست .و خانه را به امید یافتن سرپناهی مطمئن تر و آراسته تر برای همیشه ترک کرد .
اما چه قدر دیر فهمید که گرفتار شغال کارکشتهای شده که کارش فریفتن دختران خوش خیال و ساده ای است که درآرزوی زندگی رویایی حاضرند با او همراه شوند .انقدر دیر که دیگر روی برگشتن به همان خانه ی کاهگلی پدرش را هم نداشت .
و همین مجید بود که او را معتاد و با سرسوزنهایی آشنا کرد که وقتی خمار میشد چاره ای جز تزریقشان نداشت ،منجلابی که جز دست و پا زدن در آن چاره ای نبود .
به هر سختی که شده از خیالاتش بیرون می آیدو چشمانش را باز می کند .هنوز هم دارد نفس می کشد.دلش برای خانه،مادر و پدرش تنگ شده است. اماآیا دیگر حالا راه نجاتی هست ؟
همه در تکاپو و حرکت هستندو با سرعت وسایل را درون جعبه ها میگذارند.حسن آقا و پری خانم وسایل آشپزخانه را جمع میکنند و مینا لباسهای داخل کمد را. مجید هم سعی میکند همه وسایلش را در داخل یک جعبه جا دهد.
همه سخت مشغولاند.من با دلی پراز اندوه آنها را مینگرم.بی شک دلم برایشان تنگ میشود،سالها در کنارشان بودم،در تک تک لحظههای زندگیشان،در شادیها و سختیها.
اگر میتوانستم با آنها میرفتم،امّا افسوس که من نمیتوانم از اینجا حرکت کنم،شاید آنها فکر میکنند که دیوارها احساس ندارند امّا من با تکتک آجرهایم دوستشان دارم.
آنها سالهاست که ساکن این خانهاند.بچّهها در این خانه کودکی کردند.هنوز هم بهیاد خطخطی های آنها که می افتم،خنده ام میگیرد و علامتهایی که نشان گذاشتند برای بلندی قدشان.
از افکارم بیرون میآییم،دیگر تقریبا اسبابها جمع شده و کار ها رو به اتمام است.حسن آقا درحال حرف زدن است:خانه خوبی بود،برایمان برکت داشت،نیمی از عمرم در اینجا گذشت امّا انگار خریدار میخواهد نوسازش کند...
دیگر چیزی نمیشنوم کسی نمیفهمد امّا از درون میلرزم.پس به پایان نزدیک میشوم به ویرانی...به اهالی خانه نگاه میکنم گرچه خوشحالاند امّا در عمق چشم آنها هم غم غریبی حس میکنم.
و من تنها میتوانم دعایشان کنم و امیدوار باشم به اینکه شاید آجرهایم بتوانند در ساخت خانهی جدید و زندگی دوباره سهیم باشم...شاید...
ظهر-کافی شاپ
دختر منتظر و بی قرار پشت میزی تنها نشسته بودو هر چند دقیقه یک بار روسری اش را مرتب میکرد.دل نگران و کلافه بود . به بهانه ی کلاس فوق العاده از خانه بیرون آمده بود و حالا توی این کافی شاپ کوچک و خلوت نشسته بود و منتظر بود .
منتظر کسی که ساعتها و روزها با او چت کرده بودوحرفهای زیادی برایش زده بود و سخنان دلنشین زیادی از او شنیده بود ،کسی که قلب و احساسش را ازآن خود کرده بود امروز می خواست برای اولین بار او را ببیند .دلشوره ی عجیبی داشت و آشفته بود. تردیدهمهی وجودش را پر کرده بود و به درستی کارش شک داشت .
نیم ساعتی می شد که اینجا نشسته بود ،اما خبری نبود.پسر جوانی که در رستوران کارمی کرد دو بار امده بود و پرسیده بود چیزی میل دارد یا نه؟و او هر دو بار گفته بود که منتظر کسی است پسر جوان نگاه تیز و زننده ای داشت و هنوز هم از پشت میزش هر از چند گاهی نگاهی به او می کرد.دختر نگاهش را از او می دزدید و خودش را با گوشی تلفنش سرگرم میکرد . اما حس خوبی نداشت.
در این نیم ساعت خیلی با خودش کلنجار رفته بود .ناگهان به یاد حرف مادرش افتاده بود وقتی برای اولین بار پای کامپیوتر نشسته بود "دخترم دنیای مجازی دنیایی است پراز فریب و نیرنگ .مراقب باش " اما او که کاربدی نمیکرد . با کسی قرار گذاشته بود که به او اطمینان داشت .اما... آیا به راستی به او اطمینان داشت ؟
. ای کاش انقدر با مادرش صمیمی و راحت بود تا بتواند همه چیز را برایش بگوید اما ......انتظارش کشدار و خسته کننده شده بود . از یک طرف حرفها و وعده های شیرین پسری که گمان می کرد همان مرد رویاهایش است در ذهنش دور می زد و در طرف دیگر فقط تردید بود و دو دلی .......
دستهایش عرق کرده بود و گرمش شده بود .پسر جوان از پشت پیشخوان هنوز هم به او نگاه می کرد .یک لحظه چشمهایش را بست و بعد انگار تصمیم مهمی گرفته باشد کیفش را برداشت و با عجله از در بیرون رفت ...........
بعد از رفتن او پسر جوان همانطور که پشت میزش نشسته بود شماره ای را گرفت و ارام و شمرده گفت :نیم ساعتی نشست و رفت.مورد مناسبی به نظر نمی امد انگار با خودش هم درگیر بود . به هر حال آنقدر مطمئنش نکرده بودی که بیشتر منتظربماند .
حالاتا آمدن نفربعدی یه دو ساعتی مونده نه ؟؟
روی تراس ایستاده بود و به پنجره ی روبهرویی چشم دوخته بود .پنجره مثل همهی چند روز قبل بسته بود و پرده ها کاملا کشیده .هیچ سایه ای هم پشت پنجره نبود .
نگاه غم گرفتهاش همچنان به پنجره بود و فکرش در پرواز.به دنبال دختری که ماههااز پشت شیشهها می دید و حسابی به او دل بسته بود .دلخوش بود به دیدنش و امیدوار به ایندهای که روزی هزار بار در ذهنش با او میساخت .
به هیچ کس چیزی نگفته بود حتی به مادرش ..منتظر فرصتی مناسب بود هنوز نه خانه داشت نه ماشین و نه درآمد آنچنانی و نه حتی پساندازی .فقط قلبی داشت آکنده از عشق که وقتی چشمش به دختر می افتاد ضربان قلبش را در گلویش احساس میکرد.
اما جالا دیگر باید اورا فراموش میکرد . به خودش نهیب زد که دیگر نباید به پنجره نگاه کند.به اتاق برگشت و برای آخرین بار از پشت نگاههای مه گرفته اش شیشه های رو به رو را نگاه کرد .اگر چه هرگز نتوانسته بود خودش را راضی کند به دوستی با دختر که نیک می دانست شدنی نیست در آن محلهی کوچک تنها راهش خواستگاری بود همراه با مادر با گل و شیرینی ..
اما هرگز جرات نکرد. می ترسید از پاسخ منفی که اندک امیدش را هم ویران کند .اگر چه حالا بر همان ویرانه ها ایستاده بود .
چندروز پیش از زبان مادرش شنیده بود که دختر نامزد کرده است وبه همین سادگی همه چیز را از دست داده بودو چه با حسرت با خودش اندیشیده بود .. ای کاش توان مالی بیشتری داشتم .........
اما روز بعد چیز دیگری شنیدکه چون خنجری بر قلبش نشست .داماد همسایه نه خانه داشت ، نه ماشین ، ونه حتی شغلی پردرآمد تر از او .اما بیشک چیزی بیشتر از او داشت ...اعتماد به نفس ........................
حمید با صدای فریاد خودش از خواب پرید ،تمام بدنش را عرق سردی پوشانده بود و دستهایش میلرزید .با چشمانی گشادشده اطراف را نگاه کرد ، اتاق همان اتاق بود و تخت همان تخت،پس دوباره کابوس دیده بود ...مثل دیشب و تمام شبهای قبل ، دیگر باید به این کابوسها عادت کرده باشد ... اما مگر میشود به مرگ هم عاذت کرد؟
او هر شب میمرد و دوباره چشم باز میکرد درست از همان روز .........روز درگیری...
دعوا بر سر موضوعی ساده و معمولی بود مثل بقیهی دعواهایش ،اما این بار با رفیقش...چند باری کتک خوردوبا شنیدن صدای تمسخر اطرافیان دستش بی اختیار سردی چاقو را در جیبش احساس کرد و در حمله ی بعدی تیزی ناجوانمردانهی چاقویش سینه ی دوستش را شکافت ....و دقایقی بعد حمید با حیرت مقابل پیکر خون الود دوستش ایستاده بود و اشک هایش می جوشید ....و این پایان تلخ دوستی چند ساله شان بود ...
از آن روز تا حالا هر شب زبری طناب دار گردنش را میفشارد و کابوس ها روحش را می آزارد و هرروز منتظر است تا با صدای فریادی که در بند می پیچد نامش را صدا بزنند برای رسیدن روز عقوبت ..
التماسها و تلاشهای مادر و خواهرش برای گرفتن رضایت نتیجه ای نداده بود و دیگر مهلت زیادی نداشت .تصویر مادرش از پشت شیشه های اتاق ملاقات هر بار پیر تر و شکسته تر میشد و چشمهای خواهرش غمگین تر ..و هربار صدای مادرش درگوشش زنگ می زد "حمید تورو خدا این چاقورو تو جیبت نذار " و ای کاش آن زمان که می توانست میشنید .چه قدر دلش می خواست خودش را در ا غوش مادرش بیاندازد و دستهای چروکیده و لرزانش را بوسه باران کند .و دوباره موهای خرمای و نرم خواهرش را شانه بزند ...چه قدر دلش برای انها تنگ می شد .......
افسوس که دیگر آغازی نداشت صدای نفسهای مرگ را در چند قدمی اش احساس می کرد و هرروز و هرشب منتظر بود انتظاری تلخ و جانفرسا برای پایان کابوس ها ....................
هر لحظه که نزدیک تر میشد ضربان قلبش بالاتر میرفت ...از خم کوچه که پیچید تو همه چیز به نظرش اشنا بود با و جود گذشت 30 سال هنوز هم رنگ و بوی گذشته ها را می شد حس کرد ..و پرچم سه رنگی که بالای درب مدرسه با وزش ملایم باد به ارامی تکان می خورد.... از دور چه زیبا ر خود نمایی میکرد ..سعید خودش را مقابل مدرسه رساند ،ساختمان مدرسه پیر و فرسوده شده بود .. اما همچنان پابرجا بود ..چندبار در زد اما دریک بعد از ظهر تابستانی هیچ کس در مدرسه نبود ...پس همانجا ایستاد و به پنجره ی بسته ی کلاسها چشم دوخت ..ناگهان حس کرد از دیوارهای آجری مدرسه می گذرد و وارد مدرسه می شود به 32 سال پیش... زمانی که نوجوانی 13 ساله بود .. فرزند خانواده ای مرفه و با تمکن ، درسخوان و پرشور ......اما با همه ی تلاشش در درس خواندن همیشه دوم بود ... ودر سایه ی احسان .. یکی از هم کلاسی هایش ..که اگرچه بی بضاعت بود اما سرشاربود ازهوش و استعداد ..احسان همیشه اول بود و این در سایه ماندن برای سعید بس گران بود و نا خوشایند تا انجا که کم کم کینه و نفرت ازاو دروجودش ریشه دواند و حسادت چون ماری زخمی هرروز و هرروز اورا می آزرد...تا آن روز ... آن روز کذایی ...روزی که اتفاقی برای برداشتن یکی از وسایلش به کلاس برگشت ..و. هنوز وارد کلاس نشده بود که احسان را دیدکه با عجله و هراسان سطلهای زباله را زیر و و رو میکرد.. برای یافتن مداد و خودکار و هروسیله ی قابل استفاده ی دیگری که امثال سعید دور ریخته بودند ...ان روز سعید خودش را نشان نداد ..اما احسان هرگز نفهمید که چه طوراز صبح آن روز نجوا ها و پچ پچ ها پشت سرش اغاز شد ...زمزمه هایی که روز به روز بیشتر میشد و به تمسخرو اهانت رسید ...اهانت هایی که غرور نوجوانیش را جریحه دار میکرد و قلبش را به درد می اورد ..تا این که سرانجام در یک روز سرد زمستانی همراه با پدر پیرش با پرونده ای در دست برای همیشه از آن مدرسه رفت ...و از آن پس سعید همیشه اول بود ......با عذاب وجدانی که در طی این سی و دو سال هرگز رهایش نکرد ..از آن پس تا امروز .. هرگاه دکتر مهندس و یا حتی رفتگری را که میدید در چهره اش احسان را جستجو می کرد و همیشه می ترسید از عاقبت کاری که کرده بود .. می ترسید مبادا احسان را نا خواسته بی سرانجام کرده باشد ......
به خودش که آمد همچنان پشت دیوارهای سنگی ایستاده بود .. با اشکهایی که بی اختیار می جوشیدو .. عذاب وجدانی که گویا هرگز تمامی نداشت ...........
باد آرامی می وزید ،دانه های ریز برف با وزش ملایم باد رقص کنان بر زمین می نشستند و لایه ی سفیدی از برف تمام شهررا پوشانده بودو اآلودگیها و سیاهیها خودرا در زیر پوشش برف پنهان کرده بودند و همه جا سفید بود و سفید ...........برروی یکی از صندلیهای پارک دخترکی تنها نشسته بود و با دلخوری به جعبه ی آدامسهایش که هنوز دست نخورده بود نگاه می کرد ..بارش برف پارک را خلوت و ارام کرده بود و او را بی مشتری ...در فکر خودش بود که زن جوانی را دید که پرشتاب به سمتش می آمد وبه او نگاه می کرد و نزدیک می شد ...زن مقابل دخترک رسید .. در چشمهای میشی اش دقیق شد و زمزمه کرد ازدور خیلی شبیه اویی .. اما چشم هایت ... چشم هایت انگار از آن اوست ...اما .. دختر من دیگر نیست ...اشک در دیدگانش حلقه زد ودست در کیفش برد ، اسکناسهای سبز را تند و تند بیرون آورد ودر دستهای سرد دخترک گذاشت ....و بعد بی هیچ حرفی دور شد ..دختر ناباورانه اسکناسها را نگاه میکرد و بی اختیار به یاد انارهای درشتی افتاد که دیروز غروب در مغازه میوه فروشی دیده بود ........شادو سبکبال شروع به دویدن کرد نزدیک درب ورودی پارک که رسید نگاهش به محسن ثابت ماند ،پسرک واکسی که کنار درب ورودی پارک نشسته بود اگرچه می دانست در روزی برفی هیچ صاحب کفشی کفشهایش را واکس نخواهد زد ...اما باز هم نشسته بود و سرش را روی بساطش قرار داده بود و حتما به مادر بیمارش فکر می کرد ودستهای خالیش ......دقایقی بعد .. محسن که سرش را بلند کرد ،دسته اسکناسی را مقابلش دید چشم هایش را با حیرت مالید و چند بار با دست آن را لمس کرد تا از واقعی بودنش مطمئن شود .خواب نبود .. بیدار بود بیدار بیدار ..در حالیکه با عجله وسایلش را جمع میکرد .. صدای فریادش در خلوتی و سکوت پارک طنین انداخته بود ...خدایا بالاخره فرشته هات رو برام فرستادی .. شکرت ....و بعد دوان دوان دور شد در حالی که چشمانی میشی از پشت درختان برف گرفته او را نگاه میکرد و برق رضایت در آن می درخشید ......................
در راهروهای نیمه تاریک و سرد بیمارستان، اتاقهایی است که در
سکوت شبهنگام هم، صدای خسخس سینهها و سرفههای خشک و پیاپی
لحظهای از آنها قطع نمیشود. اینجا امتداد کمرنگ ناجوانمردی
ددمنشانِ انساننما، بخش مجروحان شیمیایی است؛ آنها که هنوز یاد و
داغ نبرد حق علیه باطل را در سر و سینه و تن خویش به یادگار
دارند. و در این میان، مرتضی، میهمانی است ناخواسته. چرا که اگر به
اختیار خودش بود هرگز لحظهای اسیر این تختها نمیشد و ترجیح میداد
روح بلندش، از قفس شکسته و نزار تن مجروحش، راهی را در پیش گیرد
که یاران، سالها قبل گرفته بودند. مرتضی که در کودکی پدرش را از
دست داده بود و چند سال بعد مادرش را، در این دنیای به ظاهر بزرگ،
تنها، همسری داشت صبور و پرتوان، که سالها رنج پرستاری از او،
چهرهاش را تکیده ساخته بود و موهایش را سپید. و پسری که اکنون در
آغاز جوانی و در غیاب پدر، مردبودن را، رهرو راه پدربودن را و چون
شیری جوان نگاهبانی از مادر را به خوبی تجربه میکرد. مرتضی دیگر
تمایلی به ماندن نداشت و گویا، تکلیفی هم بر زمین نمانده بود.
بدون او، سودابه از بار سنگین پرستاریاش در منزل و دلهرهای
بیانتها در زمان بستریشدنش در بیمارستان آسوده میشد و سعید هم
دیگر مجبور نبود هنگام صحبت با پدری نیمهجان، چشمان پر از اشکش را
پنهان سازد تا مبادا بر دلِ رنجور بابا گزندی دیگر رساند.
رفتن اما، هم رسیدن به معبود و معشوقش بود و هم دیدار دوستانی که
از او سبقت گرفته و تنهایش گذاشته بودند؛ رضا که شبانه پر کشیده
بود به سرای عاشقان، و محمد که با ترکش در قلب و خندهای شیرین
وداعش گفته بود. مرتضی از میان پنجرهِ بستهِ اتاقش که در آن غروب
حزنانگیز، ره به جایی نمیبرد جز گوشهای از آسمان نیلگون چون
همیشه خاطرات گذشتهاش را مرور میکرد. کودکی را، که در فقر و حسرتِ
پدر گذشت. نوجوانی را که در محنت بیمادری بر دوشش نشست و خواهر و
برادری که هرگز نبودند تا باعث شادی دلش باشند. جوانی را که در سر
شور حسینی داشت و به دل، عشق همسر جوانش را. سودابهای که از
مهریه، جز زیارت قبر شش گوشهِ حسین(ع) را نخواست و افسوس که هرگز
مهرش ادا نشد. سعید یکساله را به یاد آورد که اولین گامهایش
مصادف شد با مجروحیت پدر و چه تلخ گذشت سالهای پس از آن برای
جوانمردی به دور مانده از همقطارانش.
آه که خندهِ شیرین سودابه، حتی در میان آن صورت تکیده باز چه
آرامشبخش بود برای مرتضی. و قول سعید چه دلگرمکننده؛ که: پدر،
هنوز مرد خانه خودت هستی ولی من تا نفس دارم برای مادرم نوکری
خواهم کرد...
و دیگر مرتضی از خدا چه میخواست جز خلاصی از آن درد و رنج و
آسوده کردن زن و فرزندش؟ باز افکار مرتضی لغزید و از ملاقات آن روز
عصر به سوی جبههها و فاو سُر خورد که صدای دقالباب، او را به خود
آورد. همان اتاق بود و همان تخت. اما... اما پشت در، که میتوانست
باشد؟ مگر کاری پیش آمده که سودابه یا سعید بازگشته باشند؟ مگر
پرستاران برای ورود... در باز شد و پیش از آنکه مرتضی در افکارش
به جوابی برسد، پاسخش را در مقابل خود دید. سه پسر نوجوان، کمی
جوانتر، همسن و یا شاید هم قدری بزرگتر از سعید، مقابل تختش
ایستاده بودند. یکیشان گلدانی کوچک اما پر از گلهای زیبا به دست
داشت. مرتضی گمان کرد: شاید اشتباه آمدهاند. اما پیش از آنکه
چیزی بپرسد، نوجوان گل را کنار تختش گذاشت و سکوت را شکست: سلام
دلاور. من حسینم. پسر شهید محمد اسکندری. میشناسید که مادرم میگه
تو جبهه همیشه با هم بودید
تن مرتضی لرزید. حسین چه شباهتی به پدرش محمد داشت. درست خود او
بود وقتی که برای اولین بار از مسجد محله به همراه مرتضی عازم
جبهه میشدند: سال 61، و محمد و مرتضای هفده ساله! مرتضی خواست
چیزی بگوید، اما بغض گلویش را گرفته بود. حسین به دو پسر دیگر
اشاره کرد. جلوتر آمدند. چهرهِ آنها مثل حسین یا سعید نبود؛ یکی
موهای ژل زده داشت با لباس جین و دیگری فرق از وسط باز کرده، با
پیراهنی آستین کوتاه و شلواری تنگ. حسین آنها را معرفی کرد: این
نوید، اونم کامران. همکلاسیهای من. و رو به بچهها مرتضی را معرفی
کرد: ایشونم دوست صمیمی پدرم آقامرتضی هستن. همون که براتون
گفتم به قول مامانم، از برادر به پدرم نزدیکتر بود. و سریع
دوباره رو کرد به مرتضی و با امیدواری پرسید: آره آقا مرتضی؟ شما و
بابام مثل داداش بودین؟ مرتضی که هنوز با خود کلنجار میرفت تا
بغضش نشکند با سر پاسخ مثبت داد. حسین لبخندی زد: این بچهها در
مورد جبهه و جنگ و فداکاری رزمندهها، از معلم دینیمون یه چیزایی
شنیدن. دوست دارن بیشتر بدونن. منم همینطور. خودم خیلی دلم
میخواد از پدرم بشنوم، از شما. از جنگهاتون: نگهبانیهاتون، جشن
پتوهاتون!2 حسین هم کم کم بغض میکرد. دیروز که نوید و کامران
اومدن خونهمون، مامان گفت اگه یه نفر بتونه از جبهه براتون بگه،
عمو مرتضاست. زنگ زد خونهتون. خانمتون گفتن اینجا هستید. ما نگفتیم
که میآییم؛ یعنی مطمئن نبودیم که بشه... اما... چشمان حسین و
مرتضی چنان تلاقی کرد که دیگر هیچکدام تاب نیاوردند... هق هق
گریه در اتاق پیچید. مرتضی آغوش گشود. حسین خود را به او رساند و
سر بر سینهاش به گریه نشست. نوید و کامران به هم نگاهی کردند.
آنها هم بغض کرده بودند. کامران زیرلب گفت: اما شد... و نوید هم
زمزمه کرد: حالا که اینجاییم. مرتضی دست دراز کرد. نوید و کامران
احساس غریبی را کنار گذاشته و به سوی او رفتند.
آن شب، در حالی که نور ماه از پنجره اتاق مرتضی را روشن میکرد،
او با نیرویی مضاعف به نبرد فکر میکرد. او که میدانست طعم
بیپدربودن تا چه حد تلخ است، پس چرا باید میگذاشت سعید هم آن را
بچشد و حسین هم... و دوستان جدیدش نوید و کامران. اگر او خوب نمیشد،
چه کسی باید از محمد و جبهه برای بچهها میگفت؟ اگر خدا او را
نبرده بود، حتماً در همین دنیا، با او کاری داشت. و اگر او سالها
رودررو با دشمن جنگیده بود، حالا چرا نباید با آثار عمل
ناجوانمردانهاش میجنگید؟
مرتضی نفس عمیقی کشید. این بار سینهاش کمتر سوخت. زیر لب خدا را
شکر کرد و آهسته چشمها را بر هم گذاشت تا باز هم بیندیشد. اما، نه
دیگر چون همیشه به گذشته. مرتضی میخواست به آینده فکر کند.......
روزهای گرم و افتابی که هرروز داغ و داغتر می شود ..تابستانی که دویاره اغاز میشود .. گرما کلافه مان می کند و ارزو می کنیم این روزهای تب دار زودتر سپری شوند .. و بی انکه خود بدانیم گذر عمر را ارزو میکنیم .. خیلی پیش از اینها تابستانهایم رنگ و بوی دیگری داشت .. لحظات را می شمردیم .. امتحانها تمام شود و روزهای بی دغدغه تابستان از راه برسد .. غروب های کشدار تابستان که بهترین زمان بود برای بودن با دوستان .. پچ پچ ها ونجواهایمان .. بازی ها و با هم بودنهایمان .. که گمان می کردیم تا همیشه هست .... تابستان .. وعشق های کوتاه اما شیرین نوجوانی ...... اما حالا دیگر تابستان تنها برایم یک فصل است نه چندان دلچسب .. .بامسولیتهایی که بر شانه ها ی نحیفم سنگینی میکند.. و نه فصل میشناسد و نه مکان ....آری تابستان دوباره اغاز میشود با روزهای افتابی که هرروز داغ و داغ ترمی شود ....................و ......... من حس غریبی دارم .......................
مرد جوان پشت شیشه ایستاده و دستهایش را هم روی آن گذاشته ...گویی میخواهد از ان عبور کند و وارد اتاق شود ..اتاقی که ورود به ان ممنوع است .پس همان جا می ایستد و با چشمانی پراز غم و حسرت همچنان ان سوی شیشه ها را نگاه میکند ...پس از روزها کلنجار رقتن با خودش امروز را برای آشتی با پدر انتخاب کرده ،با دسته گلی برای تبریک روز پدر ،اما افسو س دیر رسیده بود ... وحالا پدر اینجاست در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان ...مرد جوان غمگین و اندوهبار همچنان که به صورت رنگ پریده ی پدرش نگاه میکند به یاد گذشته می افتد ...روزهای کودکی که روی شانه های پدرش را بهترین مکان دنیا می دانست و بی صبرانه غرو ب را انتظار می کشید .... و صدای زنگ های منقطع در نشان از بازگت پدر داشت.پدری که با تمام خستگی هایش همیشه اغوشش برای او بازبود ...او قهرمان کودکی هاش بود ..اما چه زود گذشت روزهای کودکی و با رسیدن نوجوانی و بعد از ان هم جوانی اختلاف نظر با پدرش زیاد شد ..اختلاف نظرهایی که کم کم به دعوا میکشید و جنجالهایی که هرروز شدیدتر می شد ...و سرانجام قهر مرد جوان ....او 6 ماه به سراغ پدر ش نرفت ... میخواست اورا تنبیه کند و شاید خودش را ...اما بعد پشیمانی و حالا که برگشته است ... وچه قدر دیر ...از افکارش بیرون می اید و دوباره به داخل اتاق خیره می شود به لوله ها و مانیتوری که تصاویر روی ان نشان می دهد پدر هنوز زنده است ...پدر هنوز زنده است پس هنوز فرصت هست ..مرد جوان زمزمه میکند .. پدر دوستت دارم .. وهنو ز نیازمند دستهای گرمت هستم ...تو هنوز هم برایم قهرمانی ..و ..اشک دیگر امانش نمی دهد............اما پدر گوی صدایش را میشنود ارام پلکهایش را باز میکند و لبخند کمرنگی بر لبانش نقش می بندد ............
باد در لابه لای شاخه های درخت سیب می پیچیدو شاخه ها بس زیبا همراه با باد می رقصیدند،درخت تنومند امسال پربارتر از همیشه بود و سیب های خوش رنگ بر روی ان خودنمایی میکردند و دل می بردند ........سایه ی سترگ درخت بر زمین داغ گسترده شده بود و درخت پیر چه سخاوتمندانه هر چه داشت به دیگران می بخشید ........کمی از ظهر گذشته بود ..دختری با لباسهای مندرس بر تن و سبد حصیری در دست برای جمع کردن سیب به پای درخت امد ...سیب های ریخته شده بر روی زمین را با سرعت و دقت جمع کرد .. اما بیشتر سیب ها بر روی درخت بود و دستهای کوچکش را هر قدر هم که دراز می کرد به ان نمی رسید ...می خواست از درخت بالا برود ولی موفق نشد ..............دخترک هنوز در حال تلاش برای بالا رفتن از درخت بود که پسر نو جوانی دوان دوان به سمت درخت رفت،نگاهی به تلاشهای بی ثمر دخترک انداخت و با شتاب از درخت بالا رفت و چه مهارتی داشت در بالا رفتن ....دختر خوشحال شد و هیجان زده برایش دست زد ،امیدوار بود و مطمئن که پسر او را هم از آن سیب های خوش طعم بهره مند میکند ...اما پسر بی توجه به نگاهای ملتمسانه و منتظر دختر ،تند و تند سیب ها را درون سبد بزرگش می ریخت و هر از گاهی چند لبخندی تمسخر امیز تحویل او می داد ، مدتی بعد دخترک ناامیدانه نگاهش را از او برگرفت و قصد رفتن کرد که ..سیب های رسیده شاخه های بالایی درخت پسر را به وجد اورد ،با یک دست سبدش را گرفت و با دست دیگر شاخه درخت را ،اما هنوز کاملا بالا نرفته بود که سبدش واژگون شد و تمام سیب ها به پایین سرازیر شد ..دخترک گه در حال رفتن بود به گمان لطف پسر با شادی سیب ها را درون سبدش می ریخت و نگاه پسر به سبد خالیش گره خورده بود ...............
زن در کنارپنجره است ..تنها سرگرمی روزهای اخیرش..و با نگاهی پر ازحسرت عبور رهگذران را به تماشا نشسته است ..بعضی ارام و بی تعجیل گام بر می دارند وبرخی تند و پرشتاب .واو خیره به گامهایشان ....لحظاتی بعد دیده از انها برگرفت و به پاهایش چشم دوخت ..پاهایی که دیگر این روزها توان چندانی برای حرکت نداشتند.بیماری بی رحم در طی مدت کوتاهی اورا خانه نشین کرده بود ..اولین بار در دوران دانشجویی اغازین نشانه های بیماری خودش را نشان داد .. کم اهمیت و گذرا ..روزهایی که خیلی زیاد پیاده راه میرفت گویی چیزی در درونش می دانست که به زودی باید تنها ارزوی راه رفتن راداشته باشد .. ...ان زمان این مشکلات کوتاه مدت هیچ تا ثیری در زندگی اش نداشت اما کم کم مشکلاتش ببیشتر و بیشتر شد ... تا حالا ..که دیگر علاوه بر قدرت پاهایش روحیه اش را هم باخته بود ...نگاهش را به سوی پسرکش می گرداند که در حال بازی کردن است وانچنان در بازی فرو رفته که اشکهای ماذرش را نمی بیند ...پس زن برای پنهان کردن اشکهایش تلاشی نمی کند ..تا ساعتی دیگر همسرش نیز به خانه باز می گردد ..... همسر واژه ی پر مغزی است برای او ...و بی شک یکی از نعمتهای زندگیش .. همراهی که چون کوهی استوار پشتش ایستاده و هرگر لب به شکوه و شکایت باز نکرده است ..همه ی زخم زبانهای نزدیکانش را حتی .. به جان خریده .. او که یک پارچه امید است و توکل ..شاید باید او نیز بیشتر صبور باشد ... به همسرش که فکر می کند و به خوبیهایش .. بارقه ای از امید دلش را روشن میکند ..مگر نه اینکه تا حالا به عشق همسر و فرزندش بیماری را تاب اورده ... پس باز هم می تواند ....با پشت دست اشکهایش را پاک میکند و اغوشش را برای پسر کوچکش باز می کند ... خدارا شکر که هنوز دستانش تواناست ................
آسمان می غرد.انگار مدتها چیزی در دلش داشته وحالا یکباره طاقتش طاق شده و فریاد می زند.انگار حرف نگفته ای در دلش چرخ خورده،پیچ خورده،تاب خورده،اما هضم نشده...فرونرفته و بالاخره شده فریادی بی هنگام و بلند و یکباره ......گمان می کنم رعد حرفی دارد .شاید هم دردی دارد .انگار یکی از بستگانش را از دست داده که اینگونه فریاد می زند و می خواهد چیزی بگوید .انگار مخاطبش ما هستیم و شاید هم من .........
با غرش اسمان بارش باران هم شروع می شود..فریادهای اسمان به گریه تبدیل شده و همان طور که می بارد اشک از چشمهای من هم جاری میشود .......اشک هایم بی اختیار می جوشد برای او .. برای او که دیگر نیست .......برای او که تا بود قدرش را ندانستم .. برای مادر بزرگم که هر تار موی سپیدش یادی از گذشته ها بود .. او که در زلال چشمهایش کودکی هایم را میدیدم .... وهرگاه با دستهای پیرش مرا در اغوش می گرفت غمهایم را به باد می سپردم و ارام میگرفتم ..برای او که مهزبان بود و با گذشت ...اوکه ازتمام شیطنت های کودکی ام چه صبورانه می گذشت ....و چه نا باورانه رفت ... او رفت درست در همان روزی که برای بازگشتش از بیمارستان خانه را اب و جارو کرده بودم ..او رفت ................... به همین سادگی ....................
وحالا دیگر نیازمند دعاهای هر روزه ی من برای سلامتیش نیست .. حالا این منم که محتاج دعای اویم ..........
ساعت از ١٢ نیمه شب گذشته بود.زن دلواپس و بی قرار در اتاق قدم میزد و یا از پنجره به بیرون سرک میکشید،امّا خبری از شوهرش نبـــود...دوبـــاره به ســراغ تلفن رفت امّا گوشی اش هم جواب نمیداد...بر روی کاناپه کنار تلویزیون نشست و بی هدف کانال ها را بالا و پایین کرد امّا فکرس پریشان بود و ذهنش مشوّش...نه چیزی میدید و نه میشنید...فکرهای مختلف دوباره بر سرش هجوم آوردند و در هجمهء افکارش،شک و تردید به همسرش حرف اوّل را می زد...
یک ساعتی که گذشت مرد مانند شب های قبل خسته از کار به خانه بازگشت امّا این بار لبخند مرموزی بر لب داشت...و زن هم چون شب های گذشته با سوال ها و تهمت هایش راه را بر هر حرفی بسته بود...مرد ساکت بود امشب دیگر حتی از خود دفاع هم نمی کرد و توضیح نمی داد که برای اضافه کار بیشتر تا این وقت شب بیرون مانده است...آرام و خونسرد به اتاقش رفت خیالش راحت بود که امشب تمام تهمت های زنش را به واقعیّت تبدیل کرده بود...............
چراغ قرمز....وشمارش معکوس
برف پاک کن ماشین تند و تند برفها را ازروی شیشه کنار می زند و گویی با بارش برف رقابت میکند.. هوای داخل ماشین گرم و رخوت انگیز شده .. شیشه ماشین را کمی پایین می اورم و باد سردی که به صورتم میخورد خواب الودگیم را دور میکند ..عمیق و بلند نفس میکشم تا هوایی را که این روزها کمتر پیدا میشود با تمام وجود استشمام کنم .. ناگهان دسته گلی از لای پنجره ی باز به صورتم می خورد و پشت ان دسته گل چهره ی سرمازده و خسته ی دخترکی مقابلم ظاهر میشود .. بی وقفه حرف میزند از مریضی مادرش و بی پدریش ..در ذهنم تنها کلمات رژه می روند... تکدی گران .. ثروتمندانی در ظاهر گدا ... اما من همیشه از دیدن کودکان فقر حس دیگری پیدا میکنم .. تبعیض ...بدبختی و فقر واقعی ... کودکانی که در مقایسه با خیلی از همسن های خود در قعر درماندگی اند ...وما .. من و تو برای اسایش وجدانمان.. و برای ارضای حس نوع دوستی مان شاید .. سکه هایی را از غرور و نخوتمان نثارشان میکنیم .. ..و باز هم شک داریم .. ایا به راستی محتاج بود؟
دخترک هنوز ایستاده... دستهایش از سرما قرمز شده و گلهای یخ زده اش هر ثانیه خیس و خیس تر می شود ...هنوز به من نگاه میکند و من بی اختیار به یاد دخترک کبریت فروش می افتم .. شاید این اخرین دانه کبریت او باشد .....
لحظاتی بعد چراغ سبز میشود .. شیشه را بالا میکشم و حرکت میکنم .. به گلهای خیسی که برروی صندلی کناری گذاشته ام نگاه می کنم .. اما تنها چهره ی دخترک را میبینم و بس .............
مرد در مقابل اعتراضهای مجدد همسرش همه ی قدرت باقیمانده اش را در دستهایش جمع می کند و کشیده ای به او میزند ... و سپس با عجله از در خارج می شود ...زن در خود فرو می ریزد گویی چیزی در وجودش می شکند ارام بر زمین می نشیند و همصدا با دختر کوچکش اشک میریزد ....برای خودش و برای زندگی که دیگر از دست رفته است .... برای این چند سالی که تمام توانش را گذاشت تامردش را از منجلابی که در ان دست و پا می زد نجات دهد ...نمی دانست از کی و از کجا شروع شده بود اما هر چه بود اعتیاد حسابی او را اسیر و مطیع خویش کرده بود ....سارا دیگر اطمینان داشت که حمید هرگز دوباره مرد زندگیش نخواهد شد تیر خلاص زندگیش همین امروز بود امروز که بعد ار ماهها رنج و مشقت که هردوشان برای ترک کشیده بودند ،دوباره اورادر حال مصرف مواد دید ...
سارا دختر کوچکش را بغل می کند و اماده ی رفتن می شود ...اگر چه می داند دخترکش تا همیشه فرزند طلاق باقی می ماند و در حسرت پدر اما چه بسا که این کمبود بهتر از وجود پدری معتاد باشد ....معتاد بی ایمانی که شاید فردا و فرداها دخترش را هم وسیله ای برای ارتزاق خود قرار دهد ......
شب هنگام که مرد چون همیشه کلافه و خسته به خانه برمی گردد جای همسرش و نفسهای گرم فرزندش خالی است و به جای ان نامه ای است که سارا در اخرین لحظات برای او نوشته و از او خواسته برای دریافت دادنامه به دادگاه بیایدو با طلاق او موافقت کند تا بدین ترتیب دست کم حق پدری را برای فرزندش به جای اورده باشد ....او ناباورانه چند بار نامه را می خواند لحظاتی گریه میکند ....بعد با خود می اندیشددیگر این بار باید براستی خود را از شر این دیو پلید راحت کند ... باید به همسرش بفهماند که هنوز او و فرزندش را دوست دارد ونبض غیرتش هنوز می تپد .......اما چند ساعتی بیشتر نمی گذدر که درد و درماندگی براو غلبه میکند ....پس مجددا به سراغ وسایلش می رود تا با مصرف مضاعف مواد همه چیز را موقتا به فراموشی بسپارد ......با این که خوب می داند این لحظات ،لحظاتی است به بهای تمام زندگی و رویاهایش.......................................
فرودگاه -پروازهای خارجی
سالن فرودگاه همیشه بهترین جایی است که می توانی لذت دیدار و تلخی وداع را با تمام وجود حس کنی ..روی یکی از صندلی های همین سالن زن سالخورده ای درهم و غمگین در کنار جوانی نشسته است .. جوان پر از شور و هیجان است و مرتب به ساعت مچی اش نگاه میکند و زن به صورت جوان خیره شده و حتی دلش نمی آید پلک بزند ...در صورت شاد جوان ..جوانی خودش را میبیند و ..کودکی فرزندش را.... روزهایی که برای چند دقیقه دیر رسیدنش به خانه پر از دلشوره میشد و حالا ... باید با او وداع کند .. تمام سعی اش را میکند تا در این لحظه ی آخر هم فرزندش از او دلگیر نشود .. بغض را در گلویش خفه کرده و فقط به چهره ی پسرش می نگرد ..با صدای بلند گوی فرودگاه و اعلام پرواز بعدی پسر از جا می پرد .. پس بالاخره لحظه یآخر فرارسید .. پسر خم میشود.... مادر دستهای پیر و خسته اش را دور گردن او حلقه کند و با تمام توانش اورا می بوید و می بوسد گویی می خواهد تا همیشه بوی فرزندش را در مشام داشته باشد ...اشکهایش بی اختیار سرازیر میشود .. با خود میگوید ..گریه نکن .. در کنج تنهای خانه فرصت برای گریستن بسیار داری .. پس دوباره اشکهایش را فرو می خورد .. پسر لبخند تلخی می زند و ارام میگوید مادر .. بی تابی نکنی .. زود برمیگردم .. این جمله چه قدر برایش اشناست .. کمی فکر میکند .. ده سال پیش هم همین جمله را از پسر بزرگش شنیده بود .. زود برمیگردم ..آن دفعه هم مانع رفتن جگر گوشه اش نشده بود .. این بار هم نخواهد شد .. مگر نه این که انها برای درس خواندن و کار می رفتند و به دنبال سعادت و او برای فرزندانش جز سعادت چه می خواست ...بالاخره پسر از او جدا می شود و در پشت پنجره های شیشه ای دور و دورتر می شود .. با وجود اشکهایی که جلو چشمانش سایه انداخته باوسواس و دقت جوانش را می نگرد .. شاید عمر او را مجالی برای دیداری دوباره نباشد ............
امروز افتاب پر نور تر از همیشه می تابد.. اسمان صاف تر از هروز است و هوا پاک تر ....
اما من دلتنگ تر از همیشه ام .....دلم برای کودکی هایم تنگ شده .. برای بوی مست کننده ی درختان اقاقیا.. برای طعم گس زالزالک ها ...برای درختان تنومند توت که چه سخاوتمندانه توتهایشان را به پای ما می ریختند .. برای ظهرهای داغ تابستان و بازیهای کودکانه مان .. برای عروسکهای ان روزهایم ....برای روزهای پر برف زمستانها .. خانه های برفی که با دستهای کوچکمان میساختیم.. برای قهرها و اشتی های زودگذرمان .. دلم تنگ شده است .. برای حیاط بزرگ و دلباز مدرسه مان .. برای دوستانی که حالا از بیشترشان یا بی خبرم .. یا دور ....برای زمزمه های دوستانه ای که گویا تمامی نداشت و گمان میکردیم تا همیشه اینگونه است ...........
دلم برای ان روزها تنگ شده است ...... .........
امروز گیج شده ام و حواس پرت .. گویی صداهای اطرافم رانمیشنوم و در دنیای دیگری هستم .. دنیای ذهن و خاطراتم .. هرکس چند بار باید صدایم کند تا متوجه شوم ... حسابی بی قرارم.انتظار دیدن یکی از بهترین دوستانم بعد از 14 سال امروزم را دیگر گونه کرده است ..باهر صدای زنگی ازجا میپرم .. اما تا امدنش هنوز 2ساعت مانده .. پس گوشه ای مینشینم و خاطراتم را ورق میزنم .. خودم و او را میبینم کودکانی بادنیایی از امید دست در دست هم دوان دوان به مدرسه میرویم .. گاه خودمان را پشت نیمکت های چوبی مدرسه میبینم .. گاه در حیاط بزرگ و دلباز مدرسه مان ...گاه لی لی بازی میکنیم و گاه در روزهای پرشور نوجوانی هستیم .. خدای من چطور 14 سال ازهم دور بودیم و چطور این همه وقت از ان روزها گذشه و در ذهن کوچک من انگار همین دیروز بود همین دیروز ..........
ای کاش بتواینم از امروز به بعد را دریابیم .........................
پسرکم تند و تند حرف میزند .. و من گاهی گوش م یکنم و گاهی هم .. نه ....از تیمش می گوید و از گل زدنهایشان . از پاسهایشان و از در وازه بان نمونه شان ... سراسر شور است و اشتیاق . از خوشحالی مسابقه روی پا بند نیست .. و من با تمام بی علاقه بودنم به فوتبال سعی میکنم در شادیش شریک باشم ...در راه رفتن به محل مسابقه ایم و هر چند دقیقه یک بار با دلواپسی میگوید .. دیر شده .. تند تر بیا .....اخرهای راه را تقریبا میدویم و در مقابل نگاههای متعجب دیگران فقط سرم را پایین میاندازم و تند تر میدوم ....بالاخره میرسیم .. نیم ساعت هم زودتر ....
بازی خیلی زود تمام میشود و ... باخت ....از ان جا که برایم خیلی مهم نیست با عجله وسایل را جمع میکنیم و راهی خانه میشویم که سکوت پسرکم مرا متوجه او میکند .. سرش را پایین انداخته و اشکهای گرمش بی صدا برروی گونه های سردش سرازیر میشوند ... چه قدر زود همه ی اشتیاق و هیجانش به غم بدل شده .. دلم میگیرد و و بی اختیار چشمانم خیس میشود میخواهم با او حرف بزنم و ارامش کنم و لی گمان میکنم بهتر است تا رسیدن به خانه صبر کنم .. من همیشه با این جمله ی قدیمی که مرد گریه نمیکند .. مخالف بوده و هستم .. گریه نشانه ی مردانگی و شجاعت است نه ضعف ... پس میگذارم تا گریه کند .. اما من ... بیشتر ازخودم عصبانیم .. من چیز مهمی را فراموش کرده ام به پسرم بیاموزم ... پذیرش شکست
دختر کوچولو از اغوش مادرش مرتب و بی دلیل به من می خندید و دست تکان میداد .. در مقابل این همه ذوق و شوق او دلم نیامد نخندم .. برایش دست تکان دادم ولبخند زدم مثل خودش ..
کودکی دنیای شیرینی است .. شیرین و بی تکرار ..روزهای شادی و سر خوشی که غمهایمان کوچک و زود گذر بود و شادیهایمان بی پایان ...ان روز ها که برای خندیدن به بهانه ای نیاز نداشتیم ..دلمان خوش بود به همان خوشیهای کوچکمان ..در دل ارزوی بزرگ شدن داشتیم و هرروز قدمان را بر روی دیوارهای اتاقمان اندازه می زدیم ... اما ای کاش همیشه کوچک می ماندیم
.اگر چه بچه های امروز با ما خیلی متفاوتند و انگار خیلی زودتر بزرگ میشوند .. اما باز هم معلمان بزرگی هستند برای شاد بودن و قدر لحظه را دانستن ..............
امروز در گذر از خیابانی در بین همهمه ی شلوغ خیابان و عجله رفتن .. ناگاه نگاهم در چشمانی سبزخیره شد .. لحظه ای درنگ کردم .. مرد جوانی کز کرده در گوشه ی پیاده رو و از سرما خودش را در خود مچاله کرده بود .. چشمان بی رمقش افقی دور را مینگریست شاید غوطه ور در گذشته ای بود که حا ل به نابودی رسیده بود ...نمی دانم در میان این همه چرا او توجهم را جلب کرده بود شاید معصومیتی که هنوز در عمق نگاه سبزش بود .. هر چه بود دقیقه ای بعد از او گذشتم .. اما ای کاش او این گونه از خودش نمی گذشت ................
سلام .. من ترانه هستم از امروز سعی می کنم در میان تموم دل مشغولی ها وقتی هم برای نوشتن بگذارم ....کاری که همیشه دوست داشتم .. بنویسم از همه چیز .. از هر چیزی که در ذهنم ساعتها می گرده و به دنبال گوش شنوایی است برای شنیدن و یا چشمی برای دیدن .................
نظرات ()