باران تند و بی امان بر سطر سطر نوشته هایم میبارد و فقط نام تو را خیس میکند و نام تو باغی سرسبز می شود که انتهایش به بهشت می رسد.
برای دیدن تو یک پنجره کافی نیست. تو از کهکشان بزرگتری ،هزار پنجره به آسمان می گشایم.از آسمان بالاتر می روم پا روی شانه ی خورشید میگذارم و دزدانه سرک میکشم فرشته ها چراغ های بهشت را روشن کرده اند و گناهکاران هیزم ها را عرق ریزان به سوی دوزخ می برند.
من نمیدانستم درختان زیبا یک روز هیزم دوزخ میشوند نمیدانستم این رودخانه پیچ در پیچ ممکن است هرگز به دریا نرسد.
مرا صدا کن تا به تو نزدیک شوم. مرا صدا کن تا در کویر دلم صد ها جویبار زلال جاری شود.مرا صدا کن تا هیچ وقت بی عشق نمانم...
باران تند و بی امان بر دست های من میبارد و من به ابر هایی نگاه میکنم که به شکل تو در آمده ان و بر سر و روی خیابان هایی میبارند که به تو سلام میگویند...........
تابلوی هزار طرح و رنگ بهار در راه است .بهار می آیدو انگار دوباره جوان می شویم . گالری گل های مجلل خوشبو در راه است .هوایی معتدل و بارانی و .....بوی یاسهایی که برایم همیشه خاطره انگیز و لذت بخش است .
این بار داستان نمینویسم میخواهم قدری از خودم بنویسم . از کودکی هایی که برایم عید رنگ و بوی زیباتری داشت . از روزهای زیبای بهاری که همیشه با دستانی پر از گلهای اقاقیا به مدرسه می رفتیم و معلممان آن قدر به وجد می آمد که گویی بهترین هدیه را از دستان کوچک ما گرفته است .
از روزهای پر از شور نوجوانی .. از ترنم خواهرم که حالا سالهاست از او دورم .روزهایمان را با هم قسمت می کردیم و افسوس که اگر میدانستیم روزگار جدایی را در اقبالمان قرار داده حتی از ثانیه ای برای با هم بودن دریغ نمی کردیم .سالهاست که در حسرت درآغوش گرفتنش روزها را میگذرانم ....
از روزهای پر از آرزوی آغاز جوانیم که گمان میکردم می توانم حتی کوهها را جا به جا کنم و خیره به دروردست ها قدم بر میداشتم .
صندوقچه خاطراتم کتابی است به وسعت تمام سالهایی که برایم گذشته و بی شک حسرت خوردن در این روزهای زیبا آرامم نخواهد کرد
احساس گم گشته ای را دارم که فقط بی هدف به دور خودم میگردم و اسیر روزمرگیهای پر تکرار زندگی شده ام .اما خوب میدانم که امروز هم گذشته ای است برای فردا ...
حالا باید به دخترکم بهاری شدن را بیاموزم و گذشت را .. ...گذشتن چه از وسایل قدیمی اش و چه از غبارهای دلش .. اگرچه دل کوچک او هنوز گرفتار کینه ها و سیاهی ها نشده ...
حالا باید در مقابل سوالهای بی شمار پسرکم از عید و بهار صبور باشم و برایشان روزهای خوشی بسازم تا طعم شیرینی از کودکیهایشان در خاطره شان نقش ببندد .
باید تمام سعی ام را بکنم تا در بهاری که می آید و پس از آن تابستان و پاییزو زمستان ، دیگر افسوس این را نخورم که ای کاش.....
بهار می آیدو امید به آن دارم که شاید امسال ،سالی کامل تر برای من ، تو و ما باشد ...................
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
خـانه تـکانی دلـت مبـارک
میدانی مردانگی از نگاه یک زن چیست ؟
در نگاهِ تمامِ دخترکان همه چیز جیبِ پر پول و مقام و هدیه هایِ آنچنانی
رستوران هایِ کلاس بالا و سیگار و مشروب است
اما برای یک نفر بودن
این ها نیست
مردانگی همه اش خلاصه می شود در یک کلام
امنیت
امنیت می دانی چیست؟
محکم دستش را گرفتن
با دیوانگی هایش زندگی کردن
احساسِ زنانه اش را فهمیدن
امنیت یعنی
دستت را که می گیرد
صورتت را که می بوسد
بداند ناب تر از دست هایِ تو دستی نیست
بداند
ماندی تر از نگاهِ تو
چشمی نیست
بداند
برایِ بوسه هایش مرز نمی گذاری
برایِ خنده هایش می خندی
برایِ گریه هایش شانه می شوی
بداند برایِ راست گفتن
مستی نمی خواهی
بداند برایِ لحظه هایِ تنهاییت
سیگار نمی خواهی
بداند که می دانی
برایش بالاترین رستوران
شاید در پایین ترین نقطه ی شهر باشد
اصلا هرکجایِ شهر
اگر تو باشی همه جا لوکس ترین
جایِ ممکن می شود
اینکه وقتی سر بر سینه ات گذاشته است فراموش نکنی"مردها هم گاهی گریه می کنند.......................................
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت
آرزوها همیشه هستند،گاه در افق هایی دور و دور از دسترس و گاه .. همین نزدیکی ها ..گاه در فاصله ای با چندین سال تلاش و زمانی برای چند نسل بعد.....
زمانی سخت میکوشیم تا به قله های آرزوهایمان دست یابیم .. گاه پیروز میشویم و گاه نا امید و خسته ...انگار بنا نیست هرگز به انها برسیم با تمام سعی مان و با تمام امیدواریمان گاه دست خالی برمیگردیم...
زمانی را به یاد می آورم که آرزوهایم به سرخی لاله های گلگون بود .. به بلندای مرتفع ترین کوهها و به سبزی چمنزارهای بهاری ......اما حالا مدتهاست که حس میکنم دیگر برای خودم آرزویی ندارم .. نه اینکه به همه انها رسیده باشم .. نه .. شاید زیادی خسته و نا امیدم ... شاید ..........
اماآرزو میکنم که همه آرزوهای زیبایم نه برای خودم که دست کم برای دیگران تحقق یابد .......
آرزو میکنم آهنگ دلنشینی که برای من نواخته نمیشود افسرده دل دیگری را به دست افشانی و پای کوبی فراخواند..
آرزو میکنم آب گوارایی که عطش من را فرو نمینشاند،ره گم کرده ی در پی سراب رفته ی دیگری را سیراب کند...
آرزو میکنم بوی خوشی که مشام مرا نوازش نمیدهد،کاشانه ی دور افتاده ی دیگری را عطرآگین کند...
آرزو میکنم لبخند بی دغدغه ای که برلب من نمینشیند،در گوشه ی دیگری از جهان لبهای برهم فشرده ای را بگشاید...
آرزو میکنم عزیز بی همتایی که از او دورم،تنهای دیگری را همنشین شود ...
شاید روزی من نیز بتوانم دوباره آرزوهای از دست رفته ام را در اغوش بکشم ................................
چگونه است؟!
صبح که بیدار شدی
کدامین نقاب را بر می داری؟
فصل نقابهاست...
انگار کسی ما را بی نقاب نمی بیند
اگر روی واقعی داشته باشیم
کسی ما را نمی پسندد
به دنبال لحظه ایم که تمام نقابها از چهره ها برداشته شود
ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند؟
باز هم اول مهر
باز هم اولین روز مدرسه ،
بوی لباسهای نو ،بوی کتابهای ورق نخورده،
بوی دوستیهای شیرین ،
بوی امید و تلاش..........
و امروز هم مثل هرسال،مثل هرمهر
به اندازه ی تمام مدرسه های دنیا
دلتنگم ...........
دلتنگ مدرسه ها
دلتنگ همان بو ، همان امید و.. همان تلاش ..................
گاهی اوقات انقدر درگیر زندگی میشیم که یادمون میره مرگ چه قدر به ما نزدیکه ..
گاهی اوقات انقدر گرفتار میشیم که فراموش میکنیم مهمان دنیاییم ...
و
وقتی یک اتفاق ساده تلنگری به شیشه عمرمون میزنه
تازه به خودمون میایم ..
و میفهمیم مرگ چه قدر به ما نزدیکه ...........
ای کاش طوری زندگی کنیم
که هرگز از نبودن نترسیم ........
تاریکی و ظلمت شب همه جا را گرفته بود و سرما تا مغر استخوان هم نفوذ می کرد .روی اسفالت باران خورده پاهایش را دراز کرده و کنار سطل زباله انتهای کوچه بن بست نشسته بودو ناله کنان به خود می پیچید.
همه پولی را که آن روز جمع کرده بود به زور از دستش گرفته بودندو مجبور بود آن شب را هم گرسنه بماند .مثل خیلی از روزها و شب هایی که گرسنه می ماند.
ناصر به سختی از جای برخاست و در حالی که خم شده بود به راه افتاد.جای مشت و لگدها روی تن و صورتش درد می کرد.این دفعه اولی نبود که گرفتار چند لات بی سرو پاشده بودو تا حد مرگ ترسیده بود .
دلش می خواست گریه کند که یاد حرف پدرش افتاد "یک مرد هرگز گریه نمیکند "خودش را کنترل کرد و بغضش را فرو خورد .به سر کوچه که رسید ازروی ناتوانی به دیوار تکیه دادو سر به سوی آسمان بلند کرد. دستش را روی لبش کشید و به رد خونی که روی انگشتانش نقش بسته بود چشم دوخت.
کوچک که بود وقتی با بچه های هم سن و سالش دعوامیکرد و زخمی میشدمادر با سرزنش به زخم هایش می رسید اما حالا تنها بود و کسی را نداشت .
چشم هایش را بست و سعی کرد مادرش را به یاد بیاوردو بعد دو خواهرش را و پدر با آن موهای جو گندمی و نگاهی گرم که همیشه خسته بود .
روزی را به یادآورد که به فرودگاه آمده بودند تا بدرقه اش کنند . آن روز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید،می خواست به انگلیس برود تا پولدار شود و با همه ی محالفتهای مادر و پدرش بالاخره موفق شده بود.
وقتی به یاد فریادها و دیوانه بازیهایی که در می آورد تا انها به رفتنش رضایت بدهند،افتاد از خودش بیزارشد حقشان نبود که ان طور آزارشان بدهد.پدر با همه ی نداری و گرانی با مسافر کشی و زحمت او را به دانشگاه فرستاده بود . اما هوای رفتن به خارج که از زمزمه های دوستش اغاز شده بود ناصر را از همه چیز زده کرده بود .
آن روز در فرودگاه تنها ناصر خوشحال بود . دو خواهرش ماتم زده و غمگین بودند و مادر درآن چادر مشکیش .. تنها اشک میریخت .اما پدر به ظاهر محکم و صبور اورا نصیحت میکرد اما همه می دانستند که در دلش غوغاست ......
اما در انگلیس زندگی جور دیگری بود .برای او که سرمایه ای نداشت ،بادرسی که نیمه کاره رها کرده بود شاید بهترین اغاز کار در رستوران بود، اگرچه برایش سخت بود اما چاره دیگری نداشت .
در آن غروب های ابری و مه گرفته غریبی و تنهایی دلش را به درد می اورد و چه قدر دلش برای خانواده اش تنگ میشد اما باید می ماند و صبوری میکرد ،راهی بود که خودش خواسه بود .
اما عشق به ماریا پیشخدمت جدید رستوران کم کم این تنهاییها را پر کرد و برای ناصر مانند مرحمی بر همه ی دلتنگیها بود .اما اختلاف فرهنگی فاحشی که با ماریا داشت او را می ترساند.
پر توقعی هایش را میتوانست تحمل کند اما برخوردهایآزاد و راحت و بی قید ماریا با سایرین دلش را به درد می اورد و تنها امیدوار بود با ازدواج همه چیز حل شود اما ماریا در مقابل تقاضای ازدواج ناصر تنها خندید و اورا و فرهنگ کوته بین شرقیش را مسخره کرد .
تا ان روز که ناصر ناگهان از کوره در رفت و با مردی که بارها اورا با ماریا دیده بود در رستوران درگیر شد .درگیری به حدی بالا گرفت که صاحب رستوران او را بیرون کردو ماریا هم به او اظهار تنفرکرد ....
و از ان پس بود که مشکلات ناصر شروع شد . بی پولی، بی خانمانی و پولهایی که از اطرافیان قرض گرفته بود تا چند صباحی با ماریا خوش باشد ....
ناصر از دیوار فاصله گرفت.اگر پدرش می فهمید که شب ها زیر پل می خوابد چه حالی میشد ؟مادرش چه می کرد ؟کاش می توانست یک بار دیگر انها ببیند . میترسید که مبادا در این کشور غریبانه بمیرد ،می ترسید که بار دیگر از دست ارازل جان سالم به در نبرد.
دستش را روی لبش گذاشت هنوز خونش بند نیامده بود . با همان حال راه افتاد تا به محل خوابش رسید زیر پل. نشست و زانوانش را بغل گرفت ، دلش گرفته بود حالا با چه رویی می توانست به خانه برگردد ؟اما باید بر میگشت . اگر سعی می کرد میتوانست پولش را هم جور کند .
سرش را بالا گرفت . خیلی وقت بود که با خدا حرف نزده بود اشک در چشمانش جمع شد و دقایقی بعد صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست ...................
سلام به همه ی دوستان .. چه اونایی که هنوزم به من سر میزنن .. یا اونهایی که منو به خاطر کم کاری کلا فراموش کردند...و یا از بس به اینجا سر زدن و نوشته ی جدیدی ندیدن.. نا امید شدن ....
گرفتاریهای زندگی .. مشغولیتهای فکری و هزار و یک دلیل کوچک و بزرگ دیگه .. همه دست به دست هم دادن تا وبلاگم روزهای متمادی به روز نشه ..
اما از امروز سعی میکنم دوباره بنویسم و علاوه بر داستان شاید خیلی از حرفها و درد دل هام رو هم بنویسم ..
برای دوستانی که اگرچه هیچ کدومشون رو ندیدم .. اما همه برام عزیزن ..
میدونین بعضی وقتا بین آدمهای مجازی کسانی رو پیدا میکنی که بودنشون به آدم آرامش میده ، اینجور آدمها خیلی نرم و آهسته ، میشن یه قسمت از زندگی آدم و با تموم مجازی بودنشون ، میتونن نقش بزرگی در پیشرفت آدم ایفا کنن ، به نظرم اگی تو حواست جمع باشه و مرزهای ارتباطی رو درست بشناسی و رعایتشون کنی ، میتونی از وجود این دسته آدمها بیشترین بهره و استفاده رو ببری .....................
صدای همهمه و فریاد لحظه ای آرام نمی گیردو صدای سوت ها و تشویق ها و گاه خشمها و عصبانیت ها همواره در اوج است .
در بین تمامی این شلوغی ها ،مرتضی ساکت و بی صدا نشسته و به رو به رو زل زده است .گویی حتی برای پلک زدن هم عجله ای ندارد .به بازیکنان می نگرد و نگاهایی خیره اش را بیشتر برروی محمد تنها پسرش متمرکز میکندکه با تمام قدرتش بازی میکند و خوب میداند که پدر تا چه حد به او امید بسته است.گرچه پدر با تمام علاقه اش به فوتبال هرگز اورا مجبور نکرده بود و محمد خود راهش را انتخاب کرده بود .
با صدای سوت داور،نیمی از ورزشگاه بلند میشود و فریادی از شادی سر میدهد نیمه اول بازی به پایان رسیده است و حالا مرتضی فرصتی دارد تا نگاه از بازی برگیرد .
پسر جوانی کمی دورتر با صورتی نقاشی شده و پرچمی در دست،بالا و پایین می پردو مرتضی با دیدن او اهسته می خندد . دوباره به زمین بازی نگاه میکند. بازیکنان و مربیان یکی یکی به رختکن میروند.
خیلی دلش می خواست الان توی زمین بود ،و یا کنار زمین ،مثل خیلی از دوستان و مربیان سابقش که حالا مربیانی به نام بودند .
در ان روزهای دور مرتضی هم به نام بود و سرشناس و بیش از همه محبوب بود .با پاهایی قدرتمند و مهارتی بالا .هرگاه پا به زمین بازی می گذاشت فریاد شوق و تشویق تماشاچیان ورزشگاه را می لرزاند ، و تا پایان بازی همه یکصدا نام او را می خواندند.
اما حالا تنها و غریب در میان جمعی نشسته است که دیگر هیچ خاطره ای از او ندارند .
چه قدر دلش میخواست برای یک بار دیگر هم شده پادر زمین بازی بگذارد و خاک پرارزش انجا را لمس کند .مرتضی بی اختیار دستی بر جای خالی پاهایش می کشد. اما مگرنه اینکه او پاهایش را در سرزمینی بس مقدس تر جا گذاشته بود.
آن زمان که برهمه ی داشته ها و ارزو هایش چشم پوشید و به جنگ رفت فکر همه ی این روزها را کرده بود. به خودش نهیب زد که این لحظات دلتگی گذراست .او به آنچه انجام داده بود هنوز هم اعتقاد داشت .
سوت شروع بازی فرصت فکرکردن دوباره را از او میگیردو با چشمانی پراز امید و قلبی متلاطم به بازی خیره می شود .
سه ربع بعدی در اضطرابی مفرط می گذرد و سوت پایان ...مرتضی نمی داند چه طور شادیش را از این برد نشان دهد.تنها دستهایش را به هم میکوبد و صدای فریاد آرامش در میان فریادهای پرصدای دیگران گم می شود .
دیری نمی گذرد که پسر با سختی و در میان شلوغی جمعیت مشتاق خودش را به پدر می رساند .به چشمهای خیس از اشک او نگاه می کند. بی درنگ خم می شود و بر زانوان پدر بوسه ای از عشق میزند .دستهای لرزان مرتضی دور گردن پسرش حلقه میشودو صدای هق هق گریه شان برای لحظاتی هم که شده اطرافیان را به سکوت می خواند .
مرتضی تمام آرزوهای گم شده و دلتنگی هایش رافراموش می کندو باهمه ی آنچه در توان دارد پسر جوانش را در آغوش می فشارد .......................
زن روی تراس می ایستد و هوای سرد زمستانی را با تمام وجود نفس می کشد .هوا سرد و ابری است و پرندگان گرسنه و سرمازده برای یافتن دانه ای هر چند کم از سویی به سویی دیگر پرواز می کنند و آخرین برگهای زرد و نارنجی به جامانده از پاییز با اندک نسیمی برزمین سرد آرام میگیرند .
زن می خواهد افکارش را جمع کند ،اما گویی هیچ کنترلی بر مغزش ندارد و فکرهای گوناگون بی هیچ اجازه ای در سرش می دوند .
اگر چه در دنیای امروز بهانه ی تنها ماندن خاطرات کودکی بسیار است .دلتنگی برای یک لبخند از ته قلب و یا آرامشی از جنس شبهای زمستانی با داستانهای خیالی و رنگارنگ . اما دنیای این روزهای او پرواز در آسمان نوجوانی است .نجوای عاشقانه در پستوی خوابهای رنگی،این حس نشستن در کنار خاطرات خوش دیروز است.
چشمهایش را می بندد و به سالها پیش باز میگردد ،سالهای دوری که هروقت به آن می اندیشد انگار همین دیروز بود .باز میگردد به تراسی دیگر ،در خانه ی قدیمی پدری ،زمانی که نوجوانی 15 ساله بود ،پراز شور جوانی و مملو از آرزوهای بزرگ.
درست زمانی که کودکی ها را به باد سپرد و و وارد دنیای پراز هیجان نوجوانی شد .پسر جوان همسایه شان .. وچیزی که در دلش جوانه میزد .پاک بود و ساده و فقط خدا میداند که چقدر با عشقهای جوانهای امروزی فاصله داشت .ارام ارام در قلبش رخنه کرد و او را با خود همراه کرد .
ولی وقتی به خودش امد که باید کاری می کرد و تدبیری .. روزها فکر کرد ،تصمیم سختی بود باید دلی را می شکست اما مجبور بود .این تنها راه ممکن بود . تفاوت مذهب هیچ راه حلی غیر از این نداشت .
پس سنگ شد سخت شد و جوان را با تمام سادگیش از خود راند خود خواسته خواست تا از او ببرد و چاره ای جز این نبود .و این به نفع هردوشان بود .
و اینگونه گذشت ، سالها گذشت و در این سالها هروقت به یادش می افتاد حس بدی نسبت به خودش پیدا می کرد و گمان می کرد چیزی جز خاطره ای تلخ و آزار دهنده در یاد او نگذاشته است .
آرزو میکرد تا روزی دری باز شود و پشت ان در او را ببیند و بخواهد تا ان روزها را درک کند و دلش را با او صاف. و بالاخره این در باز شد .دری نه در دنیای واقعی ،در یک دنیای مجازی ...
و حالا اگر چه دوست دارد فریاد بزند اما مثل همیشه ملاحظه میکند .. ملاحظه ی همه چیز را.. پس اهسته نجوا میکند .. مرا ببخش .....
ٰباران برروی آخرین برگهای در حال سقوط به ارامی پیانو می نواخت و درخت ها با چشمانی نیمه باز در گیجی مبهمی فرو می رفتند.کلاغ ها با قیافه ای عبوس و پف کرده در همهمه ای آشنا خبر از فرمانروایی پاییز می دادند .
ابرهای سیاه اسمان آن کوچه پیر و از یاد رفته را تاریکتر کرده بود .خانه ها قد کشیده و مثل آدمها لباس نو پوشیده بودند؛که .. او آمد ...
پیر .. خسته .. از خود رمیده ..و .. تنها ....
با دستهای خالی تر از روزی که همچون سواری تیزرو در مه برای همیشه از آن خانه رفته بود . به دنبال آرزوهای دور و درازی که به گمانش در آن خانه ی قدیمی و پر از فقر هرگز به انها نمیرسید .
او رفته بود در حالی که دست های زمخت و زبر زنی شکسته رو ، حتی آخرین گرمای خود راهم به دست های او می سپرد .
دز زندان بود که مادرش مرد.. تاابد ..و از آن پس دیگر به خانه اش فکر نکرد .آن روز هم باران آهنگی جاودانه می نواخت ..
برگ ها جلوی پاهای بی رمقش با تمسخری نیشدار به بازگشت او،روی خاک نمدار پنجه می کشیدند ،می رقصیدند و در هوا چرخ می زدند .
از باریکه باز در چوبی کهنه ،اندام نحیف و کشیده اش را به فضای داخل خانه کشید .تعجب نکرد ..نه از حوض خالی از ماهی های بازیگوش، نه از دیوارهای فرو ریخته ،نه از جای خالی پنجره های چوبی،نه از پوسدن تنه ی چنار گوشه ی حیاط .. نه از هیچ چیز دیگر...
غیر از بوی کهنه ی بغضی که هنوز بعذ از سالها در ذرات هوای آن چهار دیواری جاری بود .
برای لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید .دنبال صدایی می گشت که شاید در تار و پود این سکوت حزن انگیز گیر کرده باشد.اما هیچ صدایی نبود ..تنها بابان با شدت بیشتری می نواخت و آب ار روی ریش سفیدش به ارامی می چکید ...
کنار حوض روی زمین خیس بی هیچ حس چندش آوری نشست .به آسمان خیره شد . به دورترین نقطه ای که میتوانست زل زد .قطره های باران انگار همه از یک جا منشا می گرفتند .سوزشی در سینه اش ارام آرام شروع به کوبیدن کرد .
همانطور به پشت دراز کشید و همچنان به قطرات بارن زل زد .و بی اختیار خاطرات گذشته اش را در ذهن ورق زد .کودکی پراز فقر .. نوجوانی مملو از تنهایی .. خواهر بیماری که همیشه رنگ پریده بود . پدری که همیشه در زیرزمین و در هاله ای از دود او را می دید .و مادرش .. با بوی کهنه ی یک چادر ..
و دوران جوانیش که با سودای ثروت در راهی رفت که برایش سالها زندان به ارمغان اورد ،ارمغانی بس جانکاه ..
یکباره چشمانش را باز کرد، بغضش پاره شد و گریست .خود را در اغوش مادرش می دید با همان چادر و همان دستهای زبرش ..و حس کرد اوج میگیرد سبک و سبک تر میشود و به ارامی بالا میرود .ته مانده هوای ریه هایش را بیرون داد و نالید .. مادر ..
لحظاتی بعد باران پیکر مردی را غسل می داد که آرزوهایش را هم با خودش برده بود .. ولی تا ابد با مادر بود ... تا ابد ........
همهی وجودش کرخت و بی حس شده ، تلاش می کندچشمهایش را باز کند اما انگار پلک هایش به هم دوخته شده .باد خنک کولر هم نمی تواند حتی ذره ای از گر گرفتگی درونش را کم کند.
هنوز زنده است و نفس می کشد و این دردآورترین اتفاق برای او ست .بعد از هربار تزریق آرزو میکند که ای کاش دیگر هرگز چشمش به این دنیا باز نشود .جرات خودکشی ندارد اما دائم ارزوی مرگ میکند .
در همان حال گذشته مانند فیلمی بادور تند مقابلش نمایان میشود .دختر کوچکی بود در خانهای شلوغ و پر جمعیت ..خانه ای اجاره ای با دو اتاق کاهگلی در یک حیاط مخروبه .پدرش را دوست داشت و در عالم بچگی هر گاه چشمش به دستهای پینه بسته و چهره ی درماندهاش می افتادگریه اش می گرفت .پدری که با وجود تمامی تلاشش روی نگاه کردن به هیچ کدام از بچه هایش را نداشت .
دلش برای مادرش هم میسوخت .از صبح تا شب در خانه های مردم کارمی کرد برای اندک دستمزدی .مادری که روز به روز از درون آب می شد و چین و چروک های اطراف چشمهایش عمیق و عمیقتر .
با تمام کودکی اش می دانست که حاصل زحمت و مشقت پدر و مادرش را برادرش محسن بی رحمانه از چنگشان در می اورد ،تا خرج موادش کند .
فکر فرار و رهایی از این وضع از همان زمان در ذهنش ریشه دواند .از همان روزهای سخت که حس تلخ تفاوت را میان خودش و همسالانش میدید ،از همان روزها که به خاطر کیف و کفش کهنه اش مسخره ی دیگران میشد .اززمانی که فاصله ها بیشتر و بیشترآزارش می داد.
آشنا شدن با مجید جوانی زیبا و پولدار که با ماشین بی ام و آلبالویی رنگش اولین بار اورا برای رساندن به مقصدش سوار کرد انچه بود که مدتها در انتظارش بود .بادیدنش ضربان قلبش تندتر میشد و زمزمه های عاشقانه اش گوشش را نوازش می داد. مجید می دانست که در زندگی چه حسرت هایی کشیده است و همیشه برایش از آینده ای روشن میگفت .
وسرانجام روزی رسید که همراهی با مجیدرا به چهره ی خرد شده ی مادرش و دستهای پینه بسته پدرش ترجیح دادو چشمهایش را به روی همه چیز بست .و خانه را به امید یافتن سرپناهی مطمئن تر و آراسته تر برای همیشه ترک کرد .
اما چه قدر دیر فهمید که گرفتار شغال کارکشتهای شده که کارش فریفتن دختران خوش خیال و ساده ای است که درآرزوی زندگی رویایی حاضرند با او همراه شوند .انقدر دیر که دیگر روی برگشتن به همان خانه ی کاهگلی پدرش را هم نداشت .
و همین مجید بود که او را معتاد و با سرسوزنهایی آشنا کرد که وقتی خمار میشد چاره ای جز تزریقشان نداشت ،منجلابی که جز دست و پا زدن در آن چاره ای نبود .
به هر سختی که شده از خیالاتش بیرون می آیدو چشمانش را باز می کند .هنوز هم دارد نفس می کشد.دلش برای خانه،مادر و پدرش تنگ شده است. اماآیا دیگر حالا راه نجاتی هست ؟
همه در تکاپو و حرکت هستندو با سرعت وسایل را درون جعبه ها میگذارند.حسن آقا و پری خانم وسایل آشپزخانه را جمع میکنند و مینا لباسهای داخل کمد را. مجید هم سعی میکند همه وسایلش را در داخل یک جعبه جا دهد.
همه سخت مشغولاند.من با دلی پراز اندوه آنها را مینگرم.بی شک دلم برایشان تنگ میشود،سالها در کنارشان بودم،در تک تک لحظههای زندگیشان،در شادیها و سختیها.
اگر میتوانستم با آنها میرفتم،امّا افسوس که من نمیتوانم از اینجا حرکت کنم،شاید آنها فکر میکنند که دیوارها احساس ندارند امّا من با تکتک آجرهایم دوستشان دارم.
آنها سالهاست که ساکن این خانهاند.بچّهها در این خانه کودکی کردند.هنوز هم بهیاد خطخطی های آنها که می افتم،خنده ام میگیرد و علامتهایی که نشان گذاشتند برای بلندی قدشان.
از افکارم بیرون میآییم،دیگر تقریبا اسبابها جمع شده و کار ها رو به اتمام است.حسن آقا درحال حرف زدن است:خانه خوبی بود،برایمان برکت داشت،نیمی از عمرم در اینجا گذشت امّا انگار خریدار میخواهد نوسازش کند...
دیگر چیزی نمیشنوم کسی نمیفهمد امّا از درون میلرزم.پس به پایان نزدیک میشوم به ویرانی...به اهالی خانه نگاه میکنم گرچه خوشحالاند امّا در عمق چشم آنها هم غم غریبی حس میکنم.
و من تنها میتوانم دعایشان کنم و امیدوار باشم به اینکه شاید آجرهایم بتوانند در ساخت خانهی جدید و زندگی دوباره سهیم باشم...شاید...
ظهر-کافی شاپ
دختر منتظر و بی قرار پشت میزی تنها نشسته بودو هر چند دقیقه یک بار روسری اش را مرتب میکرد.دل نگران و کلافه بود . به بهانه ی کلاس فوق العاده از خانه بیرون آمده بود و حالا توی این کافی شاپ کوچک و خلوت نشسته بود و منتظر بود .
منتظر کسی که ساعتها و روزها با او چت کرده بودوحرفهای زیادی برایش زده بود و سخنان دلنشین زیادی از او شنیده بود ،کسی که قلب و احساسش را ازآن خود کرده بود امروز می خواست برای اولین بار او را ببیند .دلشوره ی عجیبی داشت و آشفته بود. تردیدهمهی وجودش را پر کرده بود و به درستی کارش شک داشت .
نیم ساعتی می شد که اینجا نشسته بود ،اما خبری نبود.پسر جوانی که در رستوران کارمی کرد دو بار امده بود و پرسیده بود چیزی میل دارد یا نه؟و او هر دو بار گفته بود که منتظر کسی است پسر جوان نگاه تیز و زننده ای داشت و هنوز هم از پشت میزش هر از چند گاهی نگاهی به او می کرد.دختر نگاهش را از او می دزدید و خودش را با گوشی تلفنش سرگرم میکرد . اما حس خوبی نداشت.
در این نیم ساعت خیلی با خودش کلنجار رفته بود .ناگهان به یاد حرف مادرش افتاده بود وقتی برای اولین بار پای کامپیوتر نشسته بود "دخترم دنیای مجازی دنیایی است پراز فریب و نیرنگ .مراقب باش " اما او که کاربدی نمیکرد . با کسی قرار گذاشته بود که به او اطمینان داشت .اما... آیا به راستی به او اطمینان داشت ؟
. ای کاش انقدر با مادرش صمیمی و راحت بود تا بتواند همه چیز را برایش بگوید اما ......انتظارش کشدار و خسته کننده شده بود . از یک طرف حرفها و وعده های شیرین پسری که گمان می کرد همان مرد رویاهایش است در ذهنش دور می زد و در طرف دیگر فقط تردید بود و دو دلی .......
دستهایش عرق کرده بود و گرمش شده بود .پسر جوان از پشت پیشخوان هنوز هم به او نگاه می کرد .یک لحظه چشمهایش را بست و بعد انگار تصمیم مهمی گرفته باشد کیفش را برداشت و با عجله از در بیرون رفت ...........
بعد از رفتن او پسر جوان همانطور که پشت میزش نشسته بود شماره ای را گرفت و ارام و شمرده گفت :نیم ساعتی نشست و رفت.مورد مناسبی به نظر نمی امد انگار با خودش هم درگیر بود . به هر حال آنقدر مطمئنش نکرده بودی که بیشتر منتظربماند .
حالاتا آمدن نفربعدی یه دو ساعتی مونده نه ؟؟
روی تراس ایستاده بود و به پنجره ی روبهرویی چشم دوخته بود .پنجره مثل همهی چند روز قبل بسته بود و پرده ها کاملا کشیده .هیچ سایه ای هم پشت پنجره نبود .
نگاه غم گرفتهاش همچنان به پنجره بود و فکرش در پرواز.به دنبال دختری که ماههااز پشت شیشهها می دید و حسابی به او دل بسته بود .دلخوش بود به دیدنش و امیدوار به ایندهای که روزی هزار بار در ذهنش با او میساخت .
به هیچ کس چیزی نگفته بود حتی به مادرش ..منتظر فرصتی مناسب بود هنوز نه خانه داشت نه ماشین و نه درآمد آنچنانی و نه حتی پساندازی .فقط قلبی داشت آکنده از عشق که وقتی چشمش به دختر می افتاد ضربان قلبش را در گلویش احساس میکرد.
اما جالا دیگر باید اورا فراموش میکرد . به خودش نهیب زد که دیگر نباید به پنجره نگاه کند.به اتاق برگشت و برای آخرین بار از پشت نگاههای مه گرفته اش شیشه های رو به رو را نگاه کرد .اگر چه هرگز نتوانسته بود خودش را راضی کند به دوستی با دختر که نیک می دانست شدنی نیست در آن محلهی کوچک تنها راهش خواستگاری بود همراه با مادر با گل و شیرینی ..
اما هرگز جرات نکرد. می ترسید از پاسخ منفی که اندک امیدش را هم ویران کند .اگر چه حالا بر همان ویرانه ها ایستاده بود .
چندروز پیش از زبان مادرش شنیده بود که دختر نامزد کرده است وبه همین سادگی همه چیز را از دست داده بودو چه با حسرت با خودش اندیشیده بود .. ای کاش توان مالی بیشتری داشتم .........
اما روز بعد چیز دیگری شنیدکه چون خنجری بر قلبش نشست .داماد همسایه نه خانه داشت ، نه ماشین ، ونه حتی شغلی پردرآمد تر از او .اما بیشک چیزی بیشتر از او داشت ...اعتماد به نفس ........................
حمید با صدای فریاد خودش از خواب پرید ،تمام بدنش را عرق سردی پوشانده بود و دستهایش میلرزید .با چشمانی گشادشده اطراف را نگاه کرد ، اتاق همان اتاق بود و تخت همان تخت،پس دوباره کابوس دیده بود ...مثل دیشب و تمام شبهای قبل ، دیگر باید به این کابوسها عادت کرده باشد ... اما مگر میشود به مرگ هم عاذت کرد؟
او هر شب میمرد و دوباره چشم باز میکرد درست از همان روز .........روز درگیری...
دعوا بر سر موضوعی ساده و معمولی بود مثل بقیهی دعواهایش ،اما این بار با رفیقش...چند باری کتک خوردوبا شنیدن صدای تمسخر اطرافیان دستش بی اختیار سردی چاقو را در جیبش احساس کرد و در حمله ی بعدی تیزی ناجوانمردانهی چاقویش سینه ی دوستش را شکافت ....و دقایقی بعد حمید با حیرت مقابل پیکر خون الود دوستش ایستاده بود و اشک هایش می جوشید ....و این پایان تلخ دوستی چند ساله شان بود ...
از آن روز تا حالا هر شب زبری طناب دار گردنش را میفشارد و کابوس ها روحش را می آزارد و هرروز منتظر است تا با صدای فریادی که در بند می پیچد نامش را صدا بزنند برای رسیدن روز عقوبت ..
التماسها و تلاشهای مادر و خواهرش برای گرفتن رضایت نتیجه ای نداده بود و دیگر مهلت زیادی نداشت .تصویر مادرش از پشت شیشه های اتاق ملاقات هر بار پیر تر و شکسته تر میشد و چشمهای خواهرش غمگین تر ..و هربار صدای مادرش درگوشش زنگ می زد "حمید تورو خدا این چاقورو تو جیبت نذار " و ای کاش آن زمان که می توانست میشنید .چه قدر دلش می خواست خودش را در ا غوش مادرش بیاندازد و دستهای چروکیده و لرزانش را بوسه باران کند .و دوباره موهای خرمای و نرم خواهرش را شانه بزند ...چه قدر دلش برای انها تنگ می شد .......
افسوس که دیگر آغازی نداشت صدای نفسهای مرگ را در چند قدمی اش احساس می کرد و هرروز و هرشب منتظر بود انتظاری تلخ و جانفرسا برای پایان کابوس ها ....................
هر لحظه که نزدیک تر میشد ضربان قلبش بالاتر میرفت ...از خم کوچه که پیچید تو همه چیز به نظرش اشنا بود با و جود گذشت 30 سال هنوز هم رنگ و بوی گذشته ها را می شد حس کرد ..و پرچم سه رنگی که بالای درب مدرسه با وزش ملایم باد به ارامی تکان می خورد.... از دور چه زیبا ر خود نمایی میکرد ..سعید خودش را مقابل مدرسه رساند ،ساختمان مدرسه پیر و فرسوده شده بود .. اما همچنان پابرجا بود ..چندبار در زد اما دریک بعد از ظهر تابستانی هیچ کس در مدرسه نبود ...پس همانجا ایستاد و به پنجره ی بسته ی کلاسها چشم دوخت ..ناگهان حس کرد از دیوارهای آجری مدرسه می گذرد و وارد مدرسه می شود به 32 سال پیش... زمانی که نوجوانی 13 ساله بود .. فرزند خانواده ای مرفه و با تمکن ، درسخوان و پرشور ......اما با همه ی تلاشش در درس خواندن همیشه دوم بود ... ودر سایه ی احسان .. یکی از هم کلاسی هایش ..که اگرچه بی بضاعت بود اما سرشاربود ازهوش و استعداد ..احسان همیشه اول بود و این در سایه ماندن برای سعید بس گران بود و نا خوشایند تا انجا که کم کم کینه و نفرت ازاو دروجودش ریشه دواند و حسادت چون ماری زخمی هرروز و هرروز اورا می آزرد...تا آن روز ... آن روز کذایی ...روزی که اتفاقی برای برداشتن یکی از وسایلش به کلاس برگشت ..و. هنوز وارد کلاس نشده بود که احسان را دیدکه با عجله و هراسان سطلهای زباله را زیر و و رو میکرد.. برای یافتن مداد و خودکار و هروسیله ی قابل استفاده ی دیگری که امثال سعید دور ریخته بودند ...ان روز سعید خودش را نشان نداد ..اما احسان هرگز نفهمید که چه طوراز صبح آن روز نجوا ها و پچ پچ ها پشت سرش اغاز شد ...زمزمه هایی که روز به روز بیشتر میشد و به تمسخرو اهانت رسید ...اهانت هایی که غرور نوجوانیش را جریحه دار میکرد و قلبش را به درد می اورد ..تا این که سرانجام در یک روز سرد زمستانی همراه با پدر پیرش با پرونده ای در دست برای همیشه از آن مدرسه رفت ...و از آن پس سعید همیشه اول بود ......با عذاب وجدانی که در طی این سی و دو سال هرگز رهایش نکرد ..از آن پس تا امروز .. هرگاه دکتر مهندس و یا حتی رفتگری را که میدید در چهره اش احسان را جستجو می کرد و همیشه می ترسید از عاقبت کاری که کرده بود .. می ترسید مبادا احسان را نا خواسته بی سرانجام کرده باشد ......
به خودش که آمد همچنان پشت دیوارهای سنگی ایستاده بود .. با اشکهایی که بی اختیار می جوشیدو .. عذاب وجدانی که گویا هرگز تمامی نداشت ...........
باد آرامی می وزید ،دانه های ریز برف با وزش ملایم باد رقص کنان بر زمین می نشستند و لایه ی سفیدی از برف تمام شهررا پوشانده بودو اآلودگیها و سیاهیها خودرا در زیر پوشش برف پنهان کرده بودند و همه جا سفید بود و سفید ...........برروی یکی از صندلیهای پارک دخترکی تنها نشسته بود و با دلخوری به جعبه ی آدامسهایش که هنوز دست نخورده بود نگاه می کرد ..بارش برف پارک را خلوت و ارام کرده بود و او را بی مشتری ...در فکر خودش بود که زن جوانی را دید که پرشتاب به سمتش می آمد وبه او نگاه می کرد و نزدیک می شد ...زن مقابل دخترک رسید .. در چشمهای میشی اش دقیق شد و زمزمه کرد ازدور خیلی شبیه اویی .. اما چشم هایت ... چشم هایت انگار از آن اوست ...اما .. دختر من دیگر نیست ...اشک در دیدگانش حلقه زد ودست در کیفش برد ، اسکناسهای سبز را تند و تند بیرون آورد ودر دستهای سرد دخترک گذاشت ....و بعد بی هیچ حرفی دور شد ..دختر ناباورانه اسکناسها را نگاه میکرد و بی اختیار به یاد انارهای درشتی افتاد که دیروز غروب در مغازه میوه فروشی دیده بود ........شادو سبکبال شروع به دویدن کرد نزدیک درب ورودی پارک که رسید نگاهش به محسن ثابت ماند ،پسرک واکسی که کنار درب ورودی پارک نشسته بود اگرچه می دانست در روزی برفی هیچ صاحب کفشی کفشهایش را واکس نخواهد زد ...اما باز هم نشسته بود و سرش را روی بساطش قرار داده بود و حتما به مادر بیمارش فکر می کرد ودستهای خالیش ......دقایقی بعد .. محسن که سرش را بلند کرد ،دسته اسکناسی را مقابلش دید چشم هایش را با حیرت مالید و چند بار با دست آن را لمس کرد تا از واقعی بودنش مطمئن شود .خواب نبود .. بیدار بود بیدار بیدار ..در حالیکه با عجله وسایلش را جمع میکرد .. صدای فریادش در خلوتی و سکوت پارک طنین انداخته بود ...خدایا بالاخره فرشته هات رو برام فرستادی .. شکرت ....و بعد دوان دوان دور شد در حالی که چشمانی میشی از پشت درختان برف گرفته او را نگاه میکرد و برق رضایت در آن می درخشید ......................
در راهروهای نیمه تاریک و سرد بیمارستان، اتاقهایی است که در
سکوت شبهنگام هم، صدای خسخس سینهها و سرفههای خشک و پیاپی
لحظهای از آنها قطع نمیشود. اینجا امتداد کمرنگ ناجوانمردی
ددمنشانِ انساننما، بخش مجروحان شیمیایی است؛ آنها که هنوز یاد و
داغ نبرد حق علیه باطل را در سر و سینه و تن خویش به یادگار
دارند. و در این میان، مرتضی، میهمانی است ناخواسته. چرا که اگر به
اختیار خودش بود هرگز لحظهای اسیر این تختها نمیشد و ترجیح میداد
روح بلندش، از قفس شکسته و نزار تن مجروحش، راهی را در پیش گیرد
که یاران، سالها قبل گرفته بودند. مرتضی که در کودکی پدرش را از
دست داده بود و چند سال بعد مادرش را، در این دنیای به ظاهر بزرگ،
تنها، همسری داشت صبور و پرتوان، که سالها رنج پرستاری از او،
چهرهاش را تکیده ساخته بود و موهایش را سپید. و پسری که اکنون در
آغاز جوانی و در غیاب پدر، مردبودن را، رهرو راه پدربودن را و چون
شیری جوان نگاهبانی از مادر را به خوبی تجربه میکرد. مرتضی دیگر
تمایلی به ماندن نداشت و گویا، تکلیفی هم بر زمین نمانده بود.
بدون او، سودابه از بار سنگین پرستاریاش در منزل و دلهرهای
بیانتها در زمان بستریشدنش در بیمارستان آسوده میشد و سعید هم
دیگر مجبور نبود هنگام صحبت با پدری نیمهجان، چشمان پر از اشکش را
پنهان سازد تا مبادا بر دلِ رنجور بابا گزندی دیگر رساند.
رفتن اما، هم رسیدن به معبود و معشوقش بود و هم دیدار دوستانی که
از او سبقت گرفته و تنهایش گذاشته بودند؛ رضا که شبانه پر کشیده
بود به سرای عاشقان، و محمد که با ترکش در قلب و خندهای شیرین
وداعش گفته بود. مرتضی از میان پنجرهِ بستهِ اتاقش که در آن غروب
حزنانگیز، ره به جایی نمیبرد جز گوشهای از آسمان نیلگون چون
همیشه خاطرات گذشتهاش را مرور میکرد. کودکی را، که در فقر و حسرتِ
پدر گذشت. نوجوانی را که در محنت بیمادری بر دوشش نشست و خواهر و
برادری که هرگز نبودند تا باعث شادی دلش باشند. جوانی را که در سر
شور حسینی داشت و به دل، عشق همسر جوانش را. سودابهای که از
مهریه، جز زیارت قبر شش گوشهِ حسین(ع) را نخواست و افسوس که هرگز
مهرش ادا نشد. سعید یکساله را به یاد آورد که اولین گامهایش
مصادف شد با مجروحیت پدر و چه تلخ گذشت سالهای پس از آن برای
جوانمردی به دور مانده از همقطارانش.
آه که خندهِ شیرین سودابه، حتی در میان آن صورت تکیده باز چه
آرامشبخش بود برای مرتضی. و قول سعید چه دلگرمکننده؛ که: پدر،
هنوز مرد خانه خودت هستی ولی من تا نفس دارم برای مادرم نوکری
خواهم کرد...
و دیگر مرتضی از خدا چه میخواست جز خلاصی از آن درد و رنج و
آسوده کردن زن و فرزندش؟ باز افکار مرتضی لغزید و از ملاقات آن روز
عصر به سوی جبههها و فاو سُر خورد که صدای دقالباب، او را به خود
آورد. همان اتاق بود و همان تخت. اما... اما پشت در، که میتوانست
باشد؟ مگر کاری پیش آمده که سودابه یا سعید بازگشته باشند؟ مگر
پرستاران برای ورود... در باز شد و پیش از آنکه مرتضی در افکارش
به جوابی برسد، پاسخش را در مقابل خود دید. سه پسر نوجوان، کمی
جوانتر، همسن و یا شاید هم قدری بزرگتر از سعید، مقابل تختش
ایستاده بودند. یکیشان گلدانی کوچک اما پر از گلهای زیبا به دست
داشت. مرتضی گمان کرد: شاید اشتباه آمدهاند. اما پیش از آنکه
چیزی بپرسد، نوجوان گل را کنار تختش گذاشت و سکوت را شکست: سلام
دلاور. من حسینم. پسر شهید محمد اسکندری. میشناسید که مادرم میگه
تو جبهه همیشه با هم بودید
تن مرتضی لرزید. حسین چه شباهتی به پدرش محمد داشت. درست خود او
بود وقتی که برای اولین بار از مسجد محله به همراه مرتضی عازم
جبهه میشدند: سال 61، و محمد و مرتضای هفده ساله! مرتضی خواست
چیزی بگوید، اما بغض گلویش را گرفته بود. حسین به دو پسر دیگر
اشاره کرد. جلوتر آمدند. چهرهِ آنها مثل حسین یا سعید نبود؛ یکی
موهای ژل زده داشت با لباس جین و دیگری فرق از وسط باز کرده، با
پیراهنی آستین کوتاه و شلواری تنگ. حسین آنها را معرفی کرد: این
نوید، اونم کامران. همکلاسیهای من. و رو به بچهها مرتضی را معرفی
کرد: ایشونم دوست صمیمی پدرم آقامرتضی هستن. همون که براتون
گفتم به قول مامانم، از برادر به پدرم نزدیکتر بود. و سریع
دوباره رو کرد به مرتضی و با امیدواری پرسید: آره آقا مرتضی؟ شما و
بابام مثل داداش بودین؟ مرتضی که هنوز با خود کلنجار میرفت تا
بغضش نشکند با سر پاسخ مثبت داد. حسین لبخندی زد: این بچهها در
مورد جبهه و جنگ و فداکاری رزمندهها، از معلم دینیمون یه چیزایی
شنیدن. دوست دارن بیشتر بدونن. منم همینطور. خودم خیلی دلم
میخواد از پدرم بشنوم، از شما. از جنگهاتون: نگهبانیهاتون، جشن
پتوهاتون!2 حسین هم کم کم بغض میکرد. دیروز که نوید و کامران
اومدن خونهمون، مامان گفت اگه یه نفر بتونه از جبهه براتون بگه،
عمو مرتضاست. زنگ زد خونهتون. خانمتون گفتن اینجا هستید. ما نگفتیم
که میآییم؛ یعنی مطمئن نبودیم که بشه... اما... چشمان حسین و
مرتضی چنان تلاقی کرد که دیگر هیچکدام تاب نیاوردند... هق هق
گریه در اتاق پیچید. مرتضی آغوش گشود. حسین خود را به او رساند و
سر بر سینهاش به گریه نشست. نوید و کامران به هم نگاهی کردند.
آنها هم بغض کرده بودند. کامران زیرلب گفت: اما شد... و نوید هم
زمزمه کرد: حالا که اینجاییم. مرتضی دست دراز کرد. نوید و کامران
احساس غریبی را کنار گذاشته و به سوی او رفتند.
آن شب، در حالی که نور ماه از پنجره اتاق مرتضی را روشن میکرد،
او با نیرویی مضاعف به نبرد فکر میکرد. او که میدانست طعم
بیپدربودن تا چه حد تلخ است، پس چرا باید میگذاشت سعید هم آن را
بچشد و حسین هم... و دوستان جدیدش نوید و کامران. اگر او خوب نمیشد،
چه کسی باید از محمد و جبهه برای بچهها میگفت؟ اگر خدا او را
نبرده بود، حتماً در همین دنیا، با او کاری داشت. و اگر او سالها
رودررو با دشمن جنگیده بود، حالا چرا نباید با آثار عمل
ناجوانمردانهاش میجنگید؟
مرتضی نفس عمیقی کشید. این بار سینهاش کمتر سوخت. زیر لب خدا را
شکر کرد و آهسته چشمها را بر هم گذاشت تا باز هم بیندیشد. اما، نه
دیگر چون همیشه به گذشته. مرتضی میخواست به آینده فکر کند.......
روزهای گرم و افتابی که هرروز داغ و داغتر می شود ..تابستانی که دویاره اغاز میشود .. گرما کلافه مان می کند و ارزو می کنیم این روزهای تب دار زودتر سپری شوند .. و بی انکه خود بدانیم گذر عمر را ارزو میکنیم .. خیلی پیش از اینها تابستانهایم رنگ و بوی دیگری داشت .. لحظات را می شمردیم .. امتحانها تمام شود و روزهای بی دغدغه تابستان از راه برسد .. غروب های کشدار تابستان که بهترین زمان بود برای بودن با دوستان .. پچ پچ ها ونجواهایمان .. بازی ها و با هم بودنهایمان .. که گمان می کردیم تا همیشه هست .... تابستان .. وعشق های کوتاه اما شیرین نوجوانی ...... اما حالا دیگر تابستان تنها برایم یک فصل است نه چندان دلچسب .. .بامسولیتهایی که بر شانه ها ی نحیفم سنگینی میکند.. و نه فصل میشناسد و نه مکان ....آری تابستان دوباره اغاز میشود با روزهای افتابی که هرروز داغ و داغ ترمی شود ....................و ......... من حس غریبی دارم .......................
مرد جوان پشت شیشه ایستاده و دستهایش را هم روی آن گذاشته ...گویی میخواهد از ان عبور کند و وارد اتاق شود ..اتاقی که ورود به ان ممنوع است .پس همان جا می ایستد و با چشمانی پراز غم و حسرت همچنان ان سوی شیشه ها را نگاه میکند ...پس از روزها کلنجار رقتن با خودش امروز را برای آشتی با پدر انتخاب کرده ،با دسته گلی برای تبریک روز پدر ،اما افسو س دیر رسیده بود ... وحالا پدر اینجاست در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان ...مرد جوان غمگین و اندوهبار همچنان که به صورت رنگ پریده ی پدرش نگاه میکند به یاد گذشته می افتد ...روزهای کودکی که روی شانه های پدرش را بهترین مکان دنیا می دانست و بی صبرانه غرو ب را انتظار می کشید .... و صدای زنگ های منقطع در نشان از بازگت پدر داشت.پدری که با تمام خستگی هایش همیشه اغوشش برای او بازبود ...او قهرمان کودکی هاش بود ..اما چه زود گذشت روزهای کودکی و با رسیدن نوجوانی و بعد از ان هم جوانی اختلاف نظر با پدرش زیاد شد ..اختلاف نظرهایی که کم کم به دعوا میکشید و جنجالهایی که هرروز شدیدتر می شد ...و سرانجام قهر مرد جوان ....او 6 ماه به سراغ پدر ش نرفت ... میخواست اورا تنبیه کند و شاید خودش را ...اما بعد پشیمانی و حالا که برگشته است ... وچه قدر دیر ...از افکارش بیرون می اید و دوباره به داخل اتاق خیره می شود به لوله ها و مانیتوری که تصاویر روی ان نشان می دهد پدر هنوز زنده است ...پدر هنوز زنده است پس هنوز فرصت هست ..مرد جوان زمزمه میکند .. پدر دوستت دارم .. وهنو ز نیازمند دستهای گرمت هستم ...تو هنوز هم برایم قهرمانی ..و ..اشک دیگر امانش نمی دهد............اما پدر گوی صدایش را میشنود ارام پلکهایش را باز میکند و لبخند کمرنگی بر لبانش نقش می بندد ............
باد در لابه لای شاخه های درخت سیب می پیچیدو شاخه ها بس زیبا همراه با باد می رقصیدند،درخت تنومند امسال پربارتر از همیشه بود و سیب های خوش رنگ بر روی ان خودنمایی میکردند و دل می بردند ........سایه ی سترگ درخت بر زمین داغ گسترده شده بود و درخت پیر چه سخاوتمندانه هر چه داشت به دیگران می بخشید ........کمی از ظهر گذشته بود ..دختری با لباسهای مندرس بر تن و سبد حصیری در دست برای جمع کردن سیب به پای درخت امد ...سیب های ریخته شده بر روی زمین را با سرعت و دقت جمع کرد .. اما بیشتر سیب ها بر روی درخت بود و دستهای کوچکش را هر قدر هم که دراز می کرد به ان نمی رسید ...می خواست از درخت بالا برود ولی موفق نشد ..............دخترک هنوز در حال تلاش برای بالا رفتن از درخت بود که پسر نو جوانی دوان دوان به سمت درخت رفت،نگاهی به تلاشهای بی ثمر دخترک انداخت و با شتاب از درخت بالا رفت و چه مهارتی داشت در بالا رفتن ....دختر خوشحال شد و هیجان زده برایش دست زد ،امیدوار بود و مطمئن که پسر او را هم از آن سیب های خوش طعم بهره مند میکند ...اما پسر بی توجه به نگاهای ملتمسانه و منتظر دختر ،تند و تند سیب ها را درون سبد بزرگش می ریخت و هر از گاهی چند لبخندی تمسخر امیز تحویل او می داد ، مدتی بعد دخترک ناامیدانه نگاهش را از او برگرفت و قصد رفتن کرد که ..سیب های رسیده شاخه های بالایی درخت پسر را به وجد اورد ،با یک دست سبدش را گرفت و با دست دیگر شاخه درخت را ،اما هنوز کاملا بالا نرفته بود که سبدش واژگون شد و تمام سیب ها به پایین سرازیر شد ..دخترک گه در حال رفتن بود به گمان لطف پسر با شادی سیب ها را درون سبدش می ریخت و نگاه پسر به سبد خالیش گره خورده بود ...............
زن در کنارپنجره است ..تنها سرگرمی روزهای اخیرش..و با نگاهی پر ازحسرت عبور رهگذران را به تماشا نشسته است ..بعضی ارام و بی تعجیل گام بر می دارند وبرخی تند و پرشتاب .واو خیره به گامهایشان ....لحظاتی بعد دیده از انها برگرفت و به پاهایش چشم دوخت ..پاهایی که دیگر این روزها توان چندانی برای حرکت نداشتند.بیماری بی رحم در طی مدت کوتاهی اورا خانه نشین کرده بود ..اولین بار در دوران دانشجویی اغازین نشانه های بیماری خودش را نشان داد .. کم اهمیت و گذرا ..روزهایی که خیلی زیاد پیاده راه میرفت گویی چیزی در درونش می دانست که به زودی باید تنها ارزوی راه رفتن راداشته باشد .. ...ان زمان این مشکلات کوتاه مدت هیچ تا ثیری در زندگی اش نداشت اما کم کم مشکلاتش ببیشتر و بیشتر شد ... تا حالا ..که دیگر علاوه بر قدرت پاهایش روحیه اش را هم باخته بود ...نگاهش را به سوی پسرکش می گرداند که در حال بازی کردن است وانچنان در بازی فرو رفته که اشکهای ماذرش را نمی بیند ...پس زن برای پنهان کردن اشکهایش تلاشی نمی کند ..تا ساعتی دیگر همسرش نیز به خانه باز می گردد ..... همسر واژه ی پر مغزی است برای او ...و بی شک یکی از نعمتهای زندگیش .. همراهی که چون کوهی استوار پشتش ایستاده و هرگر لب به شکوه و شکایت باز نکرده است ..همه ی زخم زبانهای نزدیکانش را حتی .. به جان خریده .. او که یک پارچه امید است و توکل ..شاید باید او نیز بیشتر صبور باشد ... به همسرش که فکر می کند و به خوبیهایش .. بارقه ای از امید دلش را روشن میکند ..مگر نه اینکه تا حالا به عشق همسر و فرزندش بیماری را تاب اورده ... پس باز هم می تواند ....با پشت دست اشکهایش را پاک میکند و اغوشش را برای پسر کوچکش باز می کند ... خدارا شکر که هنوز دستانش تواناست ................
آسمان می غرد.انگار مدتها چیزی در دلش داشته وحالا یکباره طاقتش طاق شده و فریاد می زند.انگار حرف نگفته ای در دلش چرخ خورده،پیچ خورده،تاب خورده،اما هضم نشده...فرونرفته و بالاخره شده فریادی بی هنگام و بلند و یکباره ......گمان می کنم رعد حرفی دارد .شاید هم دردی دارد .انگار یکی از بستگانش را از دست داده که اینگونه فریاد می زند و می خواهد چیزی بگوید .انگار مخاطبش ما هستیم و شاید هم من .........
با غرش اسمان بارش باران هم شروع می شود..فریادهای اسمان به گریه تبدیل شده و همان طور که می بارد اشک از چشمهای من هم جاری میشود .......اشک هایم بی اختیار می جوشد برای او .. برای او که دیگر نیست .......برای او که تا بود قدرش را ندانستم .. برای مادر بزرگم که هر تار موی سپیدش یادی از گذشته ها بود .. او که در زلال چشمهایش کودکی هایم را میدیدم .... وهرگاه با دستهای پیرش مرا در اغوش می گرفت غمهایم را به باد می سپردم و ارام میگرفتم ..برای او که مهزبان بود و با گذشت ...اوکه ازتمام شیطنت های کودکی ام چه صبورانه می گذشت ....و چه نا باورانه رفت ... او رفت درست در همان روزی که برای بازگشتش از بیمارستان خانه را اب و جارو کرده بودم ..او رفت ................... به همین سادگی ....................
وحالا دیگر نیازمند دعاهای هر روزه ی من برای سلامتیش نیست .. حالا این منم که محتاج دعای اویم ..........
ساعت از ١٢ نیمه شب گذشته بود.زن دلواپس و بی قرار در اتاق قدم میزد و یا از پنجره به بیرون سرک میکشید،امّا خبری از شوهرش نبـــود...دوبـــاره به ســراغ تلفن رفت امّا گوشی اش هم جواب نمیداد...بر روی کاناپه کنار تلویزیون نشست و بی هدف کانال ها را بالا و پایین کرد امّا فکرس پریشان بود و ذهنش مشوّش...نه چیزی میدید و نه میشنید...فکرهای مختلف دوباره بر سرش هجوم آوردند و در هجمهء افکارش،شک و تردید به همسرش حرف اوّل را می زد...
یک ساعتی که گذشت مرد مانند شب های قبل خسته از کار به خانه بازگشت امّا این بار لبخند مرموزی بر لب داشت...و زن هم چون شب های گذشته با سوال ها و تهمت هایش راه را بر هر حرفی بسته بود...مرد ساکت بود امشب دیگر حتی از خود دفاع هم نمی کرد و توضیح نمی داد که برای اضافه کار بیشتر تا این وقت شب بیرون مانده است...آرام و خونسرد به اتاقش رفت خیالش راحت بود که امشب تمام تهمت های زنش را به واقعیّت تبدیل کرده بود...............
نظرات ()